ندای حق برابری بود.
و فراوانی برابری نمی آورد...
برادری برابری نمی آورد...
حتی برابری ، برابری نمی آورد
جهل اما ،،
توانست.
و بزرگ ترین فریضه ی انسان شد.
چرا که تنها جهل را یارای به خاک افکندن ِ اسطوره ی انسان بود
و زنانگی
ـ آن جادوی کهن ـ
که طلسم ِ جاودانگی تمام خدایان بود.
.
پس افساری شد جهل
ریسمانی بر نازکای گردن ِ خدای زنانی جسور
که پستان هاشان شهد ِ شهوت بود
و تمنای اندام ِ پرنازشان
عبادتی ابدی...
ما ،،
مجوسان ِ مقهوریم
الله مجیرمان زمالیات داد ،
مجاب ِ حق شدیم!
و ندای حق ،
عدالت بود..

کلید را در قفل چرخاند. سرش را کمی کج کرد و چشم هایش را آماده ،،
که با صدای جیغ مانندِِ باز شدن ِ در ،کمی تنگ شوند....
کسی را صدا زد :
ـ دیــــم!..
سکــــوت...
در اتاقی را باز کرد.
ـ تاریک ـ
روی تخت، ملافه ی سپید به خود می پیچید.
یادداشت ِ کوچکی به یخچال چسبیده بود : من رفتم قدم ...
در را بست.
.
.
پالتو را از تن کند. روی مبل ساکت انداخت.
کفش ها؟ محکم ساق هایش را چسبیده بودند،، نمی خواستند بروند ،، نمی رفتند...
با تاپ و کلاه و چکمه های خاکی و شال گردنی که تا نزدیکی زانو می رسید
چرخی دور ِ اتاق زد و رفت که چیزی برای خوردن پیدا کند،،،یک سیب شاید..
.
.
.
.
.
.
کجای داستانکی دیم ؟
آن جا که هر عصرگاه
مادیان ِ عاشق ،
خاک ِ نرم را کنار می زند
و فضله های درشت پس می اندازد ؟؟
خواب ندارم دیم
ندارم ،
خواب...
ظریف تر از آن بود که بتوان کشیدش
قلم ،، می خراشیدش
- آهسته!
نفس را حبس کن
بازدم ات عطر نمناک اش را می کشد.
آهسته تر بیا -
استخوان های شفاف اش نبض داشت
و پوستش ، از نازکی به کبود می زد
گردن اش را بوییدم..
حس کردم زیر لبهایم
آرواره اش ، آهسته تکان خورد
.
لب هایم را خواستی!
لمس کردی ،،
زیر ِ پوست ِ سرد و نازک ات ،
حسی دوید
گرم...
نگو که نه
.
تو بیداری !..مگر نه؟
..
نه؟
.

اتاق
انتهای من ست
بی انبوه ِ لباس ها ، که کود شوند روی مبل خالی
و کتاب ها،
که بر قفسه های خالی
و تهی ها،،
که بر من
که در من
که،
با من ...
برهنه
دراز کشیده ام
مثل ِ او که لباس هایش را گذاشت
این جا
پایین ِ پاهای من
و عکس هایش
که تکه های به جامانده ی روح ورقه شده اش اند
چسبیده بر دیوار ِ سپید.
عکس هایش ،،عکس هامان
این مای ورقه ورقه
که کود می شود برحدقه ی بی رنگ ِ چشم های ناباور من
.
اتاق ، حجم ِ خفه کننده ایست
مملو از سنگینی ِ نفس های آخر ِ ما
مایی که دفن شدیم
در خیل ِ خالی ِ خاطرات
دفتر های سیاه و
ملافه های سپید و
خاک ِ
گرسنه
حجم ِ بی انتهایی ست ،
اتاق...
می مانی...
می روم...
زن که زیر بازویم را گرفت ، از بوی تند عرق اش چشم هایم باز شد.
خوابیده بودم وسط خیابان، و یک نفر با شلوار راحتی ِ راه راه ، عسل به خوردم می داد
می پرسم جنازه را بردند؟
دری وری جوابم را می دهند
جمجمه ام پر از بخار می شود
.
.
دکتر می گوید خودت را شل کن ، آهان ،،آهان،، خوبه،،،حالا یک سرفه ی شدید...
و مردی پشت ِ در راه می رود...راه می رود
رضا می خندد و می گوید بچه دار شده است
و جنین ِ چرخ شده ی من، کف ِ دست هایش می لرزد
پسرک چموش ِ من که سه انگشت ِ کوچک ِ چسبناک داشت.
.
با من حرف بزن عزیزم
باید علائم حیاتی ات را چک کنم
آرام... آرام باش
باز کن
چشم هایت را باز کن
.
هذیان می گوید...
کیف اش کجاست؟
بیا ،، با آخرین شماره ای که افتاده تماس بگیر..
.
فقط یک قدم مانده بود
لعنتی ها
فقط یک قدم
تا تقلای لذت ناک ِ آخر و
رهـــــا...
چرا نگذاشتید ؟..

پدر چشم نداشت
و آن دو لکه ی آبی خاکستری ِ کدر
با رگه های سرمه ای رنگ ِ عجیب شان
باهیچ کس حرف نمی زدند.
پدر کور نبود
می دید ما را
که می رفتیم و می آمدیم و صبحانه می خوردیم
و به کلاس ِ بالاتر می رفتیم
پدر خاک داشت
دودِ ماشین و
خاکسترِ سیگار و
ادکلن های تند
و مرا
- که استخوان های نازکم در بازی ها له می شدند ـ
گهگاه ،، لمس می کرد.
پدر امن بود
شوخ و خشن و مهربان
هر از گاهی آشپزی می کرد
آش های شفته و املت های زرد و زیلی
و صد البته سوخته!
پدر ،
مرا دوست نداشت،،،
ما را دوست داشت...
ما را نگاه می کرد
ما را بزرگ می کرد
صبح ها،، ما را بیدار می کرد
عصرها،، ما را به گردش می برد
شب ها،، ما را صدا می کرد تا به کمک اش
خریدها راکشان کشان بالا بیاوریم...
من هیچ وقت گریه ی پدر را ندیده بودم
التماس اش را هم.
سنگین بود و محکم و کند.
رضا !
چرا فکر کردی
بالای جسدت،
آن دو لکه ی خاکستری
چشم می شوند ؟
بعد از تو
پدر به بزرگ ترین مبل ِ خانه تکیه زد
سرش به عقب افتاد
نگاهش ، به سقف.
کور شد...
و لکه های خاکستری - هم چنان ساکت و مجهول -
آهسته آهسته
به قرمز گراییدند...
تو باز هم باختی رضا
باختی !
برادر ِ متلاشی شده ی من...
ذهن ام
وا داده به این تفاله ی عاطل
عشقی که اسطوره اش می خواندم
و خدایی که
گندید!
می پرستی ام ، هنوز؟؟...
مرا بشوی باران
زنی را در خود کشته ام من ،،
باران...
مرا
مرا ، غسل تعمیدی ده
باران!
با لب های سردت ،
مرا...
زنی را در خود زاده ام
من
باران!...
هرزه زنی زیباست شب
که پوست ِ نازک ِ تن اش ،
طعم خواب می دهد
طعم ِ ملس ِ تشویش.
صبح گاه،
خورشید ،، با وقاحت ِ تمام
دست در یقه ی پیراهن اش می کند
و انگشت های داغ و ورم کرده اش را ،
بین ِ سینه هایش
می چرخاند...
ـ پای ِ چپ ِ دمپایی های آبی ام گم شده..
باید ..
چه باید پا کنم؟
ـ چه قــدر خاک داری..
چند هزار ساله ای مگر؟؟
ـ می دانی که ،
حافظه ندارم.
دو شیار ِ مورب زیر ِ گونه هایم افتاده ،
دو خط گود زیر ِ چشم هایم
چهار هزار سال... شاید.
نمی دانم.
به همین خاطر یاوه هایم را می نویسم،،
خواب هایم را هم.
ـ و وقتی نور، سیاهِ امن ِ پشتِ پلک هایت را می شکافد؟..
ـ پرت ام می کند
به اتاقی که از آن ِ من نیست
به زنی که در آنم
هر صبح..
هر صبح....
ـ پس مرا به یاد میاوری.
زنی ،، که در آنی!
- تو را ،
و شب را..
شب را که با چشم های گشادش،
چنان قهقهه ای نثار ِ نفس نفس هایت کرد
که عاشقانه های سرخوش ِ جنون آمیزت
چون کف ِ زردرنگی
روی روبالشی ِ گل دار خشکید!!!
ـ چه خنده ی چندش ناکی!
چیز ِ دیگری به یاد نمیاوری؟
ـ هه!
چرا،،
او را !...
از برایش هنوز بوی زهم ِ عسلی
که شیرینی ِ چسبناک ات لب های شکاک اش را به هم نمی دوزد!؟
یا پریشان هواسی که ذهن اش به صدای نی لبکی چرا می کند،
در دامنه ی بی آب و علف کوهی که هیچ گوسفندی را
یارای بالا رفتن اش نیست!
ـ چندان هم فراموش کار نیستی.
تلفن ،،
زنگ می زند انگار..
ـ اشتباه گرفته،
می دانم.
کفش هایم را پیدا می کنی؟
ـ چرا؟!
باز هم زیر ِ درخت باران می بارد!!؟
ـ زیر ِ درخت همیشه باران می بارد
و کرم های خاکی به درشتی ِ انگشت ِ کوچک ِ پای چپ ات شدند...
و تو ،
تو هم پوزخند ِ کریه ای داری ، می دانی؟
ـ پس به یاد میاوری؟!!!
ـ نه... به یاد نمی آورم.
به یاد نمی آورم درخت ِ سیب ِ پیر و سرحال را
که میوه های سرخابی رنگ ِ خیار مانند می داد...
ـ و جشن ِ کرم های خاکی ،
در جویدن ِ گوشت ِ فاسد ِ برادر ِ کودکی هایت!!!!؟
ـ نه... به یاد نمی آورم.
به یاد نمی آورم..
...
پای راست ِ پوتین های سیاه رنگ ام کجاست؟؟؟؟
ـ می دانی ،،
تنها چیزی که فراموش کرده ای جای کفش هایت است!
آسمان را نگاه کن،،
وقت ِ بیدار شدن است انگار..
و کفش هایت،،
کفش هایت اینجاست.
پایین ِ تخت
در جعبه ،
کنار ِ لباس هایش...
او اینجا خوابیده.
نیمی از صورتش به کبودی می زند
دستش را بروی سینه اش جمع کرده
و چشم هایش را
بسته...
چه زود امروز شد ماما ،
و فردای نزدیک تر من...
به من نگاه کن
نگاهم کن و اعتراف کن ماما
بگو که حماقت را بارور نطفه های خوش باوری کردی
و درد زاییدی...
درد
درد.
بانوی چنگ نواز ِ اسطوره های باکرگی نبودم من
خاکستر نشین ِ آبی پوش ِ چهاردیوار ِ تو حتی
بوی روزمره گرفته بودم
طعم تند ِ تحمیل
دغدغه
اضطراب
انتظار...
.
.
.
سبک می رود
مرد
ذبح می کند
به زیر ِ آفتاب ِ زار
زن
گاوهای نیمه هلاک اش را...
بر ما گرویدن دشوار نیست
کافیست اندام پرگناهت را،
چون عضو چلاسیده ی بیوه ی پاکدامن ِ چهل و دو ساله ای
آب بکشی.
و خاک ِ توبه از هر آزادی به سر بریزی.
کافیست دوری کند ،
چشمت از هر نگاه ِ بی اعتنا
ذهنت از هر شک ِ فهیم
و شعورت ،از تقلای زایل نشدن.
کافیست ایمان بیاوری ،
و بدانی که ما همه بنده ی خداییم
و خواهر و برادر ِ یک دیگر
خشتک هامان را گشاد می کنیم
و چکمه هامان را می بُریم
تا ذهن ِ بیمارمان لای پای یکدیگر نلولد
و از هر گناه بری باشیم.
خواهران ،، برادران ،،
بر ما بگروید و بچشید
لذت ِ عبادت و خویشتن داری ،
و خود فروشی به شرط ِ مُتعه* را
بر ما بگروید و چون خون ِ مسمومی
به جان ِ فرزندان و فرزندان ِ فرزندانتان بیندازید
این طاعون
این آفت
این ملخ ِ چاق و کریه و پر اشتها را
که تخم ِ انسانیت از ناکجای این مرز و بوم ، برکنده است
خواهران ،، برادران !
آهــــــــــــــــــــــــای مردم!!
یا بر ما بگروید ،
یا به دادمان رسید!
که بر ما گرویدن دشوار نیست ،،
از ما گسیختن اما،
ناممکن است...
* صیغه
** انگشت ِ دین ِ الهی ، در مقعد ِ اهالی
انگشت ِ وظیفه ی اهالی ،
در مقعد ِ من !
( دیم )
باد درها را به هم می زند...
ساق های باریک و کشیده اش از تخت پایین می آید
و سگ های لمیده ی کنارِ خیابان
شبح ِ عریان ِ زنی را می بینند که در ِ شیشه ای ِ مات را می بندد
دست هایش را دو طرف درگاه می گذارد
و گونه و سینه های داغ اش را
به شیشه ی سرد می چسباند...
این سطرها برای مجنتاست
زنی که نام نداشت
و من به رنگ ناخن های سرخ ِ مایل به بنفش اش
مجنتا صدایش می کنم
ناخن هایش را هرگزکوتاه ندیده ام
پنجه های کشیده اش از به دست گرفتن ِ قاشق بیزار است
می نوشد.. زیاد می نوشد
و تنش هیچ پوششی را تاب نمی آورد
وقتی عریان ِ عریان در را برویم می گشاید
و با چهره ی جدی و انحنای سکرآورِ اندامش مقابلم می ایستد
رعشه ی خفیفی بدنم را می گیرد.
تن اش بوی بکر ِ زن می دهد
و نفس هایش ،
هوا را شهوت آلود می کند..
هرگز مرا به یاد نمی آورد
و هرگز فراموشم نمی کند
در ذهن اش نمی جویَدم
چرا که چشم هایش
هر لحظه ،
ذهن ام را می خواند!
لبهایش زاینده ی احساس است
آغوش اش عشق را تا سرحد ِ مرگ بارور می سازد
و با درد ِ اولین هم آغوشی ، رویین تن شده است.
هر گاه اراده کند ، هیچ به یاد نمی آورد
و دو واژه از برایش نا ملموس می شود :
خاطره ،، خیانت .
بیست وهفت ساله به دنیا آمده است
بیست وهفت ساله می ماند
و در بیست و هفت سالگی
آهسته در اندام نازک اش رسوب می کند...
این سطور برای مجنتاست
زنی که در وجود ِ تمام ِ زنان مرده ست
تا لرزه به اندام ِ هیچ مردی نیفتد
و خداوند ِ خدا
آسوده
در مقام ِ پرستش بیارامد...
"میرا خیلی سفید است. چشم هایش سبز است و موهایش سیاه.
حس کردم کسی تکان خورد ،دراز کشیدم. از ورای سقف ، آسمان پیدا شد ،
شفاف نیست.
حالا آن ها خوابیده اند. با این که ممکن است چشم های میرا باز باشد، گرچه
اهمیتی ندارد، تنها هستم. می توانم چیزهایی که دیده ام تعریف کنم.
در خانه یی،نزدیک خانه ی ما،مردی زندگی می کند که در زمین اتاقش سوراخی
کنده است. شب ها در آن می خوابد و هیچ کس او را نمی بیند. با انگشتانش سوراخ
را می کند و هر روز آن را عمیق تر می کند. با زنی زندگی می کند،اما آن زن از این
جریان چیزی نمی داند.وقتی با من از ظلمتی که شب ها در آن می خوابد حرف
می زند، چشم هایش می درخشد و عرق از پیشانیش سرازیر می شود.
بوئنیه را دیدم که دستش را روی دست دئیردر گذاشت و او با نوعی اندوه لبخند زد.
معمولا بوئنیه به او دست نمی زند چون او پیر است.
پسر ِ کوچکی را دیدم که در خانه ای می دوید. لخت بود و دکتری دنبالش کرده بود.
بچه می ترسید، در سر راهش به مبل ها می خورد و آن ها را می انداخت.
بالاخره خودش را به دیوار شیشه یی رساند و از میانش رد شد. دوان دوان به
دشت ِ سیاه رفت ، ولی بدنش قرمز بود و می لنگید.
زنی را دیدم که در اتاقی سفید به تنهایی عشق بازی می کرد.
همه ی این چیزها و خیلی چیزهای دیگر را دیده ام، چون اطرافم را نگاه می کنم.
این اولین گناه ِ تنهایی ست..."
* میرا ، نوشته ی کریستوفر فرانک ، انتشارات بازتاب نگار
زن بدن اش را را به مرد داد
چرا که مرد عاشقـش بود
و مرد عاشق بود
چرا که زن تمام وجودش را عاشقانه به او بخشیده بود...
و هیچ کس نفهمید که یین نیمه ی تهی ِ یانگ است ؟
یا یانگ ، نیمه ی تهی ِ یین ؟
تنها خدا
- که هیچ ِ بزرگ است –
خوب می داند
که زاییده ی هماغوشی پایان ناپذیر دو خلاء ناچیز است .
عادت این روزهاست که بروند و بیایند و بروند
و از طعم ِ گس ِ دهانم بگریزند
نمی توانم تکرار را نشخوار کنم
نمی توانم...
خوابی؟؟
کنارت دراز می کشم و چشم هایم را می بندم
تاریکی منگ ام می کند
و فراموش می کنم که خواب بودم یا خودم را به خواب زده بودم
خواب های لزج...
.
.
.
.
.
.
.
بیا این صبحگاه ِ تعطیل ِ خنک و دلچسب را زیر لحاف خرخر کنیم
پنجره را ببند و
درزهایش را گِل بگیر
پرده ها را با میخ به دیوار بکوب و
یک نفس راحت بکش
و زود برگرد تا در این هوای ترشیده عشق بازی کنیم
شاید که ،
برای هم ،
ماندیم..
صدای صبح جمعه با شما که از آن طرف دیوار بلند شود
یعنی بدری خانم لحاف دو نفره ی ِ سبز مغز پسته ای را هوا می دهد
تا بوی باقالی اش برود
و احمد آقا ،،
اوه...قول می دهم
قول می دهم که به احمد آقا فکر نکنم
به ایستادن در صف بربری
و دزدکی نگاه کردن به ورزش صبحگاهی اش
قول می دهم
این پنجره را گِل بگیر
تا صدای کرت کرت ِ دمپایی احمد آقا که دور حیاط می دود را نشنوم
هوای بیرون مسموم است
می دانم...
می دانم...
.
.
.
لجن مال ات نمی کنم
باور کن نمی خواهم تلخ باشم
اما همینی!
و می خواهی همین باشم
گه را که لای زرورق می کشند
فراموش می کنی چه خورده ای.
اما من استفراغ می کنم
استفراغ می کنم
استفراغ...
مهم نیست که هوای خانه مسموم است یا خیابان
من مریضم
و حاضر نیستم آب سفید رنگ ِ پستان گاو را بنوشم تا بهتر شوم
من ناخوشم
ناهنجارم
نا سالمم
ناسازگارم
و مثل همیشه سازم ناکوک است
من گه نمی خورم
حتی اگر لابه لای عاشقانه های تو زرورق پیچ شده باشد
پنجره را باز کن
و آن پرده لعنتی را از جا بکن
می خواهم روسپی وار زندگی کنم و
تف بیاندازم به این جماعت فاسد ،
که آب طهارت از چانه شان چکه می کند.
این چادر گلدار ،
باشد برای بدری خانم...
می دانستم صبح قبل از رفتن پاهایم را به تخت می بندی
تو اما نمی دانی دیشب بجای پوست من ،
نازک ترین نوع ِ چرم مصنوعی را بوسیدی ، می دانی !؟
چکمه های توخالی لابه لای طناب های رنگی در هم تنیده ترکیب ِ خوشایندی ساخته بود!
پا برهنه می روم ،،
تا با دیدنش حظ بصری دیشب ات تکمیل شود.
یک نفر با نوک انگشت رگ گردنم را فشار می دهد ، طوری که از درد بی حرکت بمانم.
لب هایم را با لب هایش محکم نگه داشته ،
و ذهنم را می مکد.
مثل گوی کوچک ِ سیاه رنگی
که درچشم های برجسته ی عروسک پلاستیکی ام می چرخید،
چشم هایم بین زمین و آسمان چرخ می خورد
و روی مگس های بیضه ی یک گاو سیاه
مات می شود...
نه
این گودال ِ نمور ِ پر گل
جای بازی نیست
دو ریل نقره ای رنگ ِ موازی
جیغ قطار و
سرما
آتش
غوغا...
من سر ِ جنگ دارم جماعت
بدن سرکش ام با استخوان های تیز ومثلثی شکل اش
چون مومیایی هزار ساله ای
از گور بیرون آمده و زیر این آفتاب زار می چرخد
بر تن رنگ پریده ام سنگینی می کند این نوارهای پوسیده
این عاشقانه های چسبناک
من سر ِ جنگ داشتم جماعت
اما ،
نه در عشق ...
و هیچ کودنی نفهمید
که حتی این روح ناهنجار هم
در پایان روز
یک مثلث می خواهد
سوار بر مربعی که دو دریچه ی پر نور دارد
جایی که این من ِ پرستیز
کمی آرام بگیرد
و لب های ترک خورده اش آهسته آن ضمیر ممنوع را زمزمه کند :
ما...
ما...
ما...
زنی اینجا نفس می کشد که من نیستم
جسم سنگینی ،
که یک سایه روحش را به یغما برده
Mortelle
لابه لای این خطوط صورتی ِ کدر می خوابانمت
و سکوت می کنم
سکوت می کنم...
سکوت می کنم...
......
به پادشاه ششم که برسی
این صفحه ی چرک رنگ بدن نحیف ات را می بلعد
و من
رویم را برمی گردانم...
وسط چهارراه ،
قلم به دست نشسته ام
طرح می زنم
آقا... خانم ... من طرح می زنم
حراجش کرده ام
هر چهره هم قیمت با یک آفتابه .
رو به رویم
کنار جدول سیاه و سپید
زنی نشسته ، چهارزانو
پستان هایش را در آفتابه ی سربریده ای می دوشد و می فروشد :
غلیظ و چرب و شیری رنگ
خوشمزه ،، تازه !
آن سوی خیابان هم ، کبلایی بساطش را پهن کرده و
و مثل همیشه حسابی سرش شلوغ است
آفتابه می فروشد.
آفتابه های رنگارنگ
آفتابه های لوله دراز
آفتابه های لوله کلفت
آفتابه های لوله خاردار
آفتابه با اسانس سیب ، موز، انار، توت فرنگی...
آفتابه های کمر باریک
آفتابه های حساس
آفتابه های شکم گنده
آفتابه های فیلتردار
و حتی :
آفتابه های اتوماتیک !
قابل تغییر در شرایط مختلف
مناسب برای آقایان و خانم ها
با هر سایز و سلیقه ای!
سر چهار راه
مردم آفتابه به دست از خط کشی عابر پیاده عبور می کنند
و عمله های بی کار
به تلویزیون بزرگ چشم دوخته اند
و چیزشان را می خارانند
آن دختر و پسر آفتابه هایشان را در خشتک پنهان کردند
تا مردم نفهمند آن ها هم آفتابه دارند!
جلوتر می آیند و ته صف می ایستند
می پرسم:
این صف طویل برای چیست؟
با هم جواب می دهند :
آفتابه در خشتک،، فیلم امشب سینماهای تهران.
و لبخند گشاد و احمقانه ای به هم می زنند و سرخ می شوند!
پنجشنبه شب است و خیابان ها شلوغ
عمله ها کماکان زیر صفحه ی بزرگ جمع شده اند
و گهگاه محض شوخی به یکدیگر انگشت می کنند
صدای پیرمرد شپشوی توی تلویزیون در فضا می پیچد :
و این یکی از معجزات الهی ست
موهبتی که خدا تنها شامل حال مومنین درگاهش می کند
تا به گمراهی و فساد کشیده نشوند
و مرتبه ی یک انسان با ایمان را
تا حد ِ ریدن و بول کردن پایین نیاورند
به حول و قوه ی الهی ما موفق شدیم هر چه شیلنگ و آفتابه در سطح ِ .........
صدای نعره های آقا صفتر که آفتابه ی لوله پاره راپس آورده همه جا را بر میدارد.
و مردم هیجان زده وسط چهارراه می ایستند و دعوا را تماشا می کنند
پیرمرد کماکان زر می زند اما صدایش در هیاهو خفه می شود
عمله ها از فرصت استفاده کرده و داخل جمعیت می چپند و مردم را انگشت می کنند!
.
پایم خواب رفته
کمی جابه جا می شوم و ته مانده ی آب انارم را با نی بالا می کشم
و صدای چاه های عمیق را وقتی که فاضلاب هورت می کشند در می آورم
دیروقت است
کم کم باید بساطم را جمع کنم...
می خورم.
می خوابم.
عشق بازی می کنم...
حیوان شده ام ،
خوشبخت و
عاشق
جانور خانگی تو شده ام.
جنگل
سبزست و خواب آلود
ومن بر زانوی مادر
گوش درد گرفته ام
او گفت تا ده اگر بشمارم
این سوزن نازک وصیقلی از زیرپوستم خارج می شود
یک دو سه چهار پنج شش هفت هشت نه...
و مثل همیشه
از خواب می پرم ،،،
و از هیاهوی سفر
تنها سوزن سرد می ماند ،
به زیر پوست نازک وکبودم.
دکتر!
تابه حال آن جلو
بین مادر و شیشه چپیده ای ؟
تا به حال انقدر پسته خورده ای که مخ ات بترکد واز گوشت بزند بیرون؟
تا به حال تمام راه راعر زده ای : آآآی دوشـــــــــــــــــم
تا به حال پشت شیشه ی بزرگ عقب ماشین خوابیدی؟
دکتر ،،چرا ذهن پیرم را با سرنگ مکنده ات بیرون نمی کشی ؟
چرا راحتم نمی کنی؟؟ چـــرا؟؟؟؟
مایع چرب وغلیظی که زیر پوستم میرانی بر دیواره ی سرنگ خشکیده
و تو ،،
می بینمت که با پدر حرف می زنی وخشک شدی
با لبخندی که از سبیل جوان و سیاهت آویزان است.
دکتر این سوزن لعنتی سال هاست که روحم را می خراشد
عصاره ی جاده و جنگل و شیشه و خاک ذهنم را می جود
و کبودی اطراف سوزن
تمام بدنم را گرفته است...
می خواهم برای آخرین بار
تا ده بشمارم :
یک
دو
سه
چهار
پنج
شش
هــفــت
هـــــــــشـــــت
نـــــ
نــــــــ
نـــــــــــــه،......................................
این جاست
جایگاه زنجره ها
جایی که دست های جسور ، با پنجه های خشکیده شان
ضجه ی جغجغه مانند جیرجیرک های جزغاله را
بر جسم قیرگون جاده ی خاموش
جاودان می کنند.
به ساعت پنج صبح گاه تاریک و سرد
او ، فرمان جــــــــنــــــگ می دهد
و جذام زده جان سپاران مجنون اش
گورهای گمنامشان را سجاده می کنند و
جرثومه ی جبر را
به نمازمی ایستند…
زنجره ها ضجه می زنند و
جیرجیرک های گرسنه ،
به زغال های سرخ رنگ وگداخته شبیخون می زنند.
تازیانه ی هار ، جیغ زنان بدن ها را جر می دهد
با فریاد ِ : به پیــــــــــــــــــــــــــــش
وطناب جونده ی دار
حنجره های معترض را می جویَد.
در جوی های متعفن مملو از جنازه
جانورانی که از بوی خون به وجد آمده اند
جست وخیز می کنند…
جنگنده ی خوش باور
در مقابله با جور قی رنگ ِ قوی جثه
به جبروت کوه ها دلخوش بود.
من اما هرگز نتوانستم در این جهنم مجسم
جاپای خدا را
بجویم
امروز آسمان خاکستری ست
می دانم ، آن ابرک های سپید که سعی دارند قیافه ی بی تفاوتی به خود بگیرند
کلی در آستین هایشان برف دارند
و می خواهند یک دفعه سر ما بریزند و حسابی بهمان بخندند.
رنگین ترین شالم را سر کرده ام.
ناخن های هفت رنگم ، به صبح گاه سلام می دهد.
و لب هایم به صدای بلند ، ترانه ی زن کولی قرمز پوش را می خواند.
تا تلفن خانه یک چهارم جنگل راه است.
سلام مامان.
خوبی؟
نگرانم نباش
آن سوی کوه ام !
لابه لای درخت های وحشی جنگل مه گرفته
با آن مرد
مردی که سایه ی من شده
شاید هم ، سایه ای که من جسم اش را دزدیده ام
نمی دانم...
مامان !! گریه نکن
هنوز به یادت دارم
جنگلی وحشی من هنوز یاد نگرفته گره کراوات بزند
وگرنه حتما به دیدنتان می آمدیم
تقصیر از تو نیست
از پدر هم حتی
از تربیت نادرست نبود که با شور و شعف آن کاسه ی عتیقه را شکستم
من زن بودم مامان
در شهری که مردی وجود ندارد
زنی هم حتی
آن جا فقط آدم بود
آدم هایی که یکدیگر را می کردند... می کردند...
و آدم های جدید پس می انداختند.
من ِ آدم نبرده اما
هرگز نتوانستم آب و نان و لذت و دردم را
در کاسه عادت سر بکشم.
...
تا او را دیدم :
که میان سیم های تلفن و تلفن های بی سیم گه گیجه گرفته بود
و راه برگشت را نمی دانست
نگاه وحشی و سرگردانش که به من افتاد
تمام تلاشم را کردم که مثل یک خانم متشخص دلش را ببرم
او اما بو کشید
و با یک حرکت مرا به دوش انداخت
و دوید!
مثل یک اسب دوید
و من نیمی از راه را خوابیدم...
مامان چیزهایی هست که باید بگویم
که هرگز نگفتم
که هرگز نتوانستم...
این که همیشه از تنهایی هراس داشتم
در سکوت حواس پنج گانه ام به طرز دیوانه کننده ای تقویت می شد
تا حدی که صدای پای بیدها را می شنیدم ، که لابه لای لباس هایم می چرخیدند
و بوی چاه های فاضلاب از زیر زمین ، دربینی ام پرمی شد
مولکول های هوا در گوشم پچ پچ می کردند
و یک نفر
فرسنگ ها آن سوتر ، ناخن هایش را به دیوار می کشید.....
این که هیچ وقت اجازه ندادی یک دل سیر به خدا فحش بدهم
این که در کودکی ، هیچ وقت از گردش های خانوادگی مان لذت نبردم
این که گهگاه
دلم برای زندانی شدن در جا رختخوابی تاریک تنگ می شود
برای غذاهای آب پز و ناهار خوری تمیزت
این که همیشه دوستت داشتم
تو را
و حتی پدر را
با آن که همیشه به زور و زحمت سلامش می دادم.
این که هیچ وقت نمی خواهم به عقب برگردم
- هیچ وقت -
به آن روزهای نحس
و حتی روزهای خوب
هرگز...
این که من ، مدت ها پیش..........صدایم را می شنوی؟
مامان؟؟...