دیم
امروز صبح فهمیدم چرا smsهایت را نمی گرفتم.
موبایلم خاموش بوده!
دو روز تمام موبایل خاموش را با خودم گردانده ام و متوجه نشدم.
به نظرت جدیدا کمی گیج تر نشده ام؟
تلخی دیشب هنوز در چشم هایم مانده
اصولا من نباید۲:۳۰ تا ۴صبح بیدار بمانم
دخترک چهار ساله ی درونم
گهگاه بهانه ی بستنی شاتوتی می گیرد
بی صدا ، جیـــغ می زند و جیغ می زند
دخترک چهار ساله ی درونم
گهگاه
زخم هایم را به بوسه هایت فراموش می کند
و دلتنگ می شود...
فردا
من و دیم
پاییز را جشن می گیریم
آرام و
سبک،،،
کافه ی نیمه تاریک انتظارمان را می کشد ...
51
50
پیرزن مسموم شده
(گویا گوشت فاسد خورده)
وقتی استفراغ می کند،
به این فکر میکند که انقدر لاشه ی جانورها را خورده که شبیه خودشان شده!؟
51
50
49
بوی تعفن جنازه ی من،مطمئنا کمتر از جنازه ی پیرزن خواهد بود
مدتهاست که مردار نمی خورم...
صبح ها
کنار چای تلخم
موز و مربای آلبالو می خورم
بلکه کمتر کم شوم!
51
50
49
48
تابستان ،
نفس های آخرش را داغ و ترشیده به صورتم می زند.
دیم * !
دیم کوچک ،،
قول می دهم که اولین شب پاییزی تابلویت را تمام کنم
باور کن تقصیر من نیست...
طلسم کرختی تابستان ست
تو که می دانی من هرقدر هم رها باشم ،
باز هم برده ی طبیعتم
تابستان ها از برایم فقط می آیند که بروند
نه دوش آب سرد، نه قلم موها و رنگ ها و بوم های سفید،،
و نه حتی هات چاکلت های داغ تو...!
درمانم نمی کنند.
تابستان ها
تنها می توانم بخوابم و بخوانم وبنوشم ودوش بگیرم...
بخوابم و بخوانم وبنوشم ودوش بگیرم...
بخوابم و بخوانم وبنوشم ودوش بگیرم...
بخوابم و بخوانم وبنوشم ودوش بگیرم...
بخوابم و بخوانم وبنوشم ودوش بگیرم...
دیم سبزرنگ ، فقط چند روز
چند روز دیگر تحملم کن
دوباره همان دخترک یاسی رنگ می شوم
همان که تفاله ی تی بگ ها را در قوری می ریخت تا جماعت نفهمند که...
دیم
پاییز می آید و من دوباره سوار مترو می شوم
و بوم های کوچک و بزرگم را به شکم و باسن خانم های خیکی فشار می دهم!
عصرگاه های نمناک
تنهایی ام را به گردش می برم
و برای هر چهار تایمان (من و تو و تنهایی هایمان) ،Dark chocolate می خرم
نیمه شب
رگبار بیدارم می کند و خوابزده می شوم
تا صبح نقش می زنم و نقش می زنم و نقش می زنم...
و صبحگاه
زیباترین مخلوقم را به فنجان قهوه ی داغت می فروشم.
دیـــم،،،
نکند قبل از آمدن پاییز تمام شوم **؟؟؟
برایم سوپ درست می کنی؟
از همان سوپ های گرمی که توی کارتون ها
خرس ها در کلبه ی چوبی شان می خوردند!
دیم...
.
.
.
* هم صحبتم
**51-50-49-48-... به این نتیجه رسیدیم که اگر این سیر نزولی (با سرعت روزی یک کیلو)
ادامه پیدا کند ، من 48 روز دیگر تمام می شوم! J
من
صبح آفتابی یک روز جمعه
آن ساعت دیواری زردرنگ را
که هر روز به چشم های خواب آلودم
یازده و پنج دقیقه را نشان می دهد
جر خواهم داد.
و با تیر کمان سبزم
چشم تمام کلاغ های سیاه ولگرد را کور خواهم کرد
تا یک شب برفی که آسمان سرخ است،
دوباره آن کلاغ پیر قرمز رنگ
پشت پنجره ام بنشیند
و عاشقانه هایش را،
برای چشم هایم بخواند...
پشت پنجره
منتظر اولین برف امسالم
تا گونه های داغم را به شیشه ی بخار گرفته بچسبانم
وبا کوچکترین انگشتم
عکس خانه ی شیروانی داری را بکشم
که از دودکش اش همیشه دود بلند میشد...
.
.
تب دارم...
این خیابان باریک وپر همهمه را می شناسم
او علاقه ای نداشت با من اینجا قدم بزند
اما من ...
اینجاست
آن بن بست عجیب نسبتا مربع شکل همینجاست
با خانه های آجری غریب و سرخ رنگ اش
پلاک ۳
واحد ۵
انگار همه چیز مسخ شده...
- لطفا به روح من بگویید برگردد-
چه تاریک است...
نور سرخ رنگ بالای سرش شروع به چرخیدن می کند
بدنم را بی اختیار به صندلی فشار می دهم
حسی شبیه به ترس عضلاتم را منقبض می کند.
- گفتم لطفا به روح من بگویید برگردد-
کسی پشت در راه می رود
گرمای حضورش را احساس می کنم
از راهروی تاریک آهسته می گذرد
صدای پایش را دنبال می کنم که از آن دو پله بالا می رود
و در آشپزخانه را آهسته پشت سرش می بندد
او آن بیرون است،
پیرزن ساکت
که حتی نفس کشیدنش هم بی صداست
و هیچ دری را بی اجازه باز نمی کند
- به
روح
آواره ی
من
بگویید بـــرگـــــردد-
نور سرخ رنگ خاموش شده
چشم هایم را باز می کنم.
چیزی درونم را چنگ می زند
عشق؟ شهوت؟؟ یا ترس از تنهایی؟؟؟
نمی دانم...
کلمات کاری جز گمراه کردن نمی دانند
همیشه گیجم می کنند.
نامش مهم نیست،
ناخن های سرخ رنگش را زیر پوستم حس میکنم،
نفس نفس می زنم...
- به اون روح بی پدر من بگویید بــــــــرگـــــــــــــــــــردددددد-
کوچه ی بن بست تاریک است
و خانه های پیر آجری،
از وحشت سرخ رنگشان کاسته شده
گفته بودم تو انقدر تلخی که جذابی!؟
مثل آن جوراب کوچک سیاه ، که انقدر زشت بود که زیبا بود!
سکس اصولا برای بیمارهای سادیسمی خوب نیست
تنها به این خاطر پالتویم را از تن در نمی آورم
فقط یک لیوان آب یخ لطفا،،، و دیگر هیچ...
- اگر روح ابله مرا دیدید
بهش بگویید هر گوری که دلش می خواهد برود
سرخ ها ، دیگر صورتی چرک و ملسی شده اند
و ذهن من
پایش راهماهنگ با تیک تاک ساعت، آهسته تکان می دهد
و کنار عطرهای نیمه خالی جلوی آینه،
با هر خمیازه
کمی خاک می خورد-
راستی،،
گفته بودم آن بن بست راه ماشین رو نداشت؟...
گیاه کوچکی درونم روییده است.
ساقه ی نازک بنفش اش ،
ظریف و رونده ، رگ هایم را می پیماید
و هر خزان ،
گلبرگ های یاسی رنگش ، بر سر انگشتانم شکوفه می زند.
پائیز نزدیک است گیاهکم
پائیز،،
نزدیک است و ابرک های پائیزی
فقط برای ما خواهند بارید...
برای من،
و برای تو،
کوچکِ یاسی رنگ!
نه روز و نه شب
شهر
به هیچ چیز نمی ماند
شب از نوک کوه
بر فراز شهر پرواز می کند
سیاهی
قطره قطره بر چشمهایم می چکد...
پشت شمشادها
دو نفر در آغوش هم می خزند.
صدای تیر میاید ،،
آن سوی خیابان
سگ های ولگرد را می کشند
پشت شمشادها
کسی خوابیده است؟
کسی عشق بازی می کند؟
کسی آواز می خواند؟
کسی روده های متورم اش را تخلیه می کند؟
پشت شمشادها
شاید
یک نفر
انتظار تو را می کشد...
من در غلیظ ترین شب سال ، میان هاله ای از وهم و دود به خواب رفتم
و وقتی برخاستم ،،،
تمام کفشهای صورتی رنگ به پایم کوچک شده بود،
و نگاه حریص مردهای خیابان گرد اندامم را می جوید...
کسی صدای مرا می شنود؟؟
کسی هست به من بگوید آن دو مجسمه اسب سپید که تا کمر
در خاک فرورفته بودند،
چرا خاکستری شده اند؟
چرا بستنی پارک بجای بستنی شاتوتی، لاستیک می فروشد؟
چرا هیچ مغازه ای آب نبات نوشابه ای ندارد؟
چرا من دیگر نباید در خیابان ها دوچرخه سواری کنم؟
چرا اینجا همه چیز متعفن است؟
چرا مردم گندیدند؟
چرا دستهایم، دهانم، اشکم، عشقم....
طعم دود می دهد؟
من تک تک این خیابان ها و ساختمان های فرو رفته در دود را می شناسم.
من،،
برای تمام پلیس های این شهر دست تکان دادم
در تمام پارکهای کوچکش تاب خوردم
هزار بار در پس کوچه های خلوتش گم شدم
و ته تمام کوچه های بن بستش آدم برفی ساختم...
کسی اینجا هـــــــســـــت؟؟
این منـــــــــــــــــــــــــــم
منم که زیر آسمان غبار آلود این شهر
بیست سال به خواب رفتم تا فراموش کنم
آن دخترک چهار ساله را
که با کفشهای صورتی رنگ کوچکش
بر جدول خیابان بزرگ راه می رفت
این منم که دیگر جزیی از شما شده ام،،،
با تمام عشق ها و نفرت های سرگردانم...
او
دریا به خواب می بیند
و در گنداب استفراغ روسپیان شهر غوطه می خورد...
.
.
.
.
.
.
دخترک ،،،
چراغ ها را خاموش کن تا زیباتر شویم
پرده ها را بکش
و مداد کوچکت را بردار ،
بیا روی این صفحه ی خالی نقطه بازی کنیم...
قدمش تنها جنگل و آب و خاک را می شناسد
و جز من ،
هیچ زنی تا به امروز ، نوای سازش را نشنیده است.
بدنش
عطر گیاه دارد.
چون درختی ، محکم و تنومند ، در آغوشم می گیرد
و چون آب نوازشم می کند.
چون خاک نزدیک است و از جنس من
چون باد ، بی قرار است و
چون آتش شهوت انگیز...
آن سوی دشت
دخترکان ، خواب شهزاده ی احمق می بینند سوار بر اسب سپید
و من
در پشت چمنزار
به چوپانی عاشق پیشه دل باخته ام.
چراغ های گردن دراز با نگاه های گذرا، یک به یک سلام میدهند و خداحافظی میکنند
و آن پاره آهن های کوچک و شیطان،، با چشمهای براق و پرنورشان
با اتاقک فلزی بزرگ ما دنبال بازی میکنند!
اینجا :
در صندلی وارونه یکی مانده به آخر اتوبوس ،،، دنیا به عقب میرود!
و نسیم که عطر نمناک شب را به پیراهن نازکش زده ،
سرخوشانه از پنجره ای به پنجره ی دیگر پرواز میکند.
من چقدر دلم بستنی یخی میخواهد...
او
پشت آن دیوارهای بلند و سیاه ،
- که تا عرش رفته اند -
منتظر من است
با همان نگاه گزنده و قدم های بزرگش...
می دانم...
او
عشق شفاف و سرخم را می بلعد
و مرا در جیب کوچک پیراهنش ، زندانی می کند
می هراسم...
- سلام
دریای سبزرنگ شمال
من
کوه ها و جنگل ها و رودخانه ها را پیموده ام ،
تا به تو برسم.
میان لجن هایت از برایم جایی هست!؟
می خواهم ، عاشق شوم...
باران می بارد
بارااااان .... باراااان ....
عشق بازی زمین و آسمان!
شهر
سراپا عشق است و شور
مردمان
سرمست ... بی تاب ...
تنها منم که در میان این هیاهو
طنین آن صدای گنگ در گوش هایم می پیچد
ششش ... لحظه ای آرام...
صدای عرعر را می شنوی؟
پشت علف ها دو الاغ جفت گیری می کنند.
همه می دانستند
همه می دانستند که آن زن حرف نمی زند.
همه می دانستند که آن زن راه می رود.
همه می دانستند که آن زن گیج است.
همه می دانستند که آن زن نمی شنود.
همه می دانستند که آن زن تنها غذا می خورد.
همه می دانستند که آن زن دوستی ندارد.
همه می دانستند
تنها،،،
آن زن نمی دانست...
آن زن...
آن زن : رنگ دارد.
آن زن : بوم دارد.
آن زن : مرض ندارد.
آن زن : درد دارد.
آن زن : اشک ندارد.
آن زن : شکلات دارد.
آن زن : غم ندارد.
آن زن : پا دارد.
آن زن : افسار ندارد.
آن زن : پوزخند دارد.
آن زن : گریه ندارد.
آن زن : دست دارد.
آن زن : نیاز ندارد.
آن زن : قلم مو دارد.
آن زن : گوش ندارد.
آن زن : لانه دارد.
آن زن : صاحب ندارد.
آن زن : مداد رنگی نو دارد.
آن زن : لبخند دارد.
آن زن : هیچ چیز ندارد.
آن زن : همه چیز دارد.
ه ی چ ک س آ ن ز ن ر ا آ ن س و ی دی و ار ه ا ی ل ا ن ه اش
ن م ی ب ی ن د