در کنار من سایه ی زنی راه می رود
و من
به زمستان فکر می کنم و بازدم های بخار آلود ممنوع
و سیگار نیمه تمام که چون کرم افسرده ای از درون باغچه به من نگاه می کند.
در کنار من زنی سکوت می کند
و من
روانی وار لبهایم را تکان می دهم
گویی خودم را برای خودم مرور می کنم
می گویم...
می گویم...
آن قدر می گویم که حالت تهوع می گیرم
زن ساکت است
زن به سیگار خاموش کرم مانندش نگاه می کند
من به سایه ی مژه های زن
و استفراغ کلمات
.
.
.
سپید!
کاش قلمم پیدا شود ،
پیش از آنکه چهره ی بنفش رنگت لابه لای کاغذهای کاهی گم شود.
کاش لکه ی خاطراتی که برگرداندم ، روی میز نمانده باشد
کاش لبهای داغ و قهوه ای رنگ این کرم سفید دهانت را نمی بوسید...
sms ات را می خوانم ،
می گویی که به خانه رسیده ای
من اما هنــــــــــوز کلمات را اوغ می زنم
برای تویی که به کرم های سفید و زمستان و دود وبخار بازدم می اندیشی
و در جای خالی حفره ی چشمانت ،
چشمان من جا خوش کرده است.
من ،
هنوز صدای خش خورده ات را می شنوم
که در انحنای هر جمله
آهسته می گویی :
- من ،، هم ،، همین طور.
از به تن کردن این لباس زیر گرم که بر روی شوفاژ است
همان قدر احساس لذت می کنم
که از در آغوش تو بودن.
.
.
.
بازوهایت را دور کمرم قفل نکن
کلیدی در کار نیست
و من
آن قدر لغزانم که از ترک یک سنگ هم فرو می ریزم
.
.
.
آغوشت
تنها
گرم بود.
باقی،،،
خیال پردازی های ذهن تنهای من
که از سوز خشک و خاکستری خیابان می گریخت
ملافه ها سرخ اند
سرخ...سرخ... سرخ...
بوی خون می دهند
من اما در رگ هایم آب دارم
جاری و شفاف و سرد
و از ورای پوست ،
استخوان هایم پیداست.
دیشب را محو و خواب مانند به یاد دارم
ماه
سپید و گس مزه ، چون قطره ای درشت در گلویم ریخته شد
بدن رنگ پریده ام تکان خفیفی خورد
و ناخن های بنفش ام به ملافه های سپید چنگ انداخت
بیهوش شدم
و تکیه گاه خشک و چوبی
روحم را
مکید.
من تفاله ای خشکیده بر یک تکیه گاه چوبی ام
زنانگی ام را بر ناخن نقش زده ام
و به تو داده ام ، تا بجوی و تف کنی
بی هدف
بی نام
بی جنسیت
هرشب قطره ی خواب آور ماه را در چشمانم می چکانم
لیوان آب را بالای سرم می گذارم
و بدنم را به ملافه های تشنه می دهم
صبحگاه
ملافه ها سرخ اند
و من خسته وخشکیده
لیوان آب را سر می کشم
تا رگ های خشکم تازه شوند
من حامله شده ام
نه از یک عشق
یا که، هوس
و نه حتی تجاوز.
من آبستن یک خود ارضایی جنون آمیزم.
اصراری خاص به فاحشه خواندنت دارم ،
با آنکه بین دو پا ، آلت رجلیت ات را یدک می کشی.
تو را باید زن می آفریدند
تا اندام بالش مانندت را چون ونوس ویلندورف بیرون بریزی
موهای کم پشت و کوتاهت را دکلره کنی
و هر دقیقه
لب های باریک گوجه ای رنگ ات را به هم بمالی و هر کجا آینه دیدی
با رژلب چرب و غلیظی مالش دهی.
تو را باید زن می آفریدند
با صدایی که گاه از نازکی به جیغ می ماند
و گهگاه از کلفتی ، به عربده ای!
اگرزن می شدی ،
عرق اسیدی بدنت با بوی عطرهای داغ و شیرین می آمیخت
و همراه با لباس های زیر توری و قرمز رنگ ،
معجونی می ساخت که تمام مرتکه های خیابانی
از برایش دست به جیب می شدند!
اگر زن می شدی ،
و من هم لوطی دائم الخمر تیمور نام ،،
یک شب از فرط مستی بلندت می کردم.
و صبح فردا
از شدت انزجار،
لابه لای ملافه های نیمه نمناک
گلویت را آنقدرمی فشردم ،
که چون گوسفند ذبح شده ای خرخر کنی و جان بدهی.
و بعد ، خودم را
که عفونی تو بودم
می سوزاندم.
تا گندزدایی شوم
تو باید ، زن می شدی...
من درد ندارم ... چه عجیب!
به همین خاطر ، گهگاه به جان آدم ها می افتم
ریشخندشان می کنم،
ابله می خوانمشان،
و ناسزایشان می گویم...
من ،، گرسنه نیستم
درد زایمان امانم را نبریده
جنون تولید مثل به جانم نیفتاده
آرزو ندارم آروغ ام بوی چلوکباب دهد
و بر سر چاه مستراح
از فرط پرخوری بواسیر نگرفته ام!
من درد ندارم
و چون شما،
روده های متورم مملو از لاشه ام ، پیچ بر نمی دارد
عاشق آنم که نانم را به آتش هیزم گرم کنم ،
و آبم را از چشمه ی سرد بیاورم.
من،،
گرسنه نیستم.
درد ندارم.
تنها به این خاطر، گهگاه به جانتان می افتم!
حقه خورده ایم.
شب ، پهنه ی تاریک آسمان نیست.
کلاغ سیاه بزرگی ست ، بالای سر
با برق چشمان قی دار ،
و پنجه های صیقلی چرک رنگ اش
که ستاره پنداشتیم.
این پهنه ی عظیم ،، عرش ندارد
تنها به این دلیل ، ما را به فرش اش چسبانده اند.
روزها و شب ها
احمق کفتران سپید و منحوس کلاغان سیاه
بر فراز سرمان پرواز می کنند.
بر سرمان می رینند ، می شاشند
و ما
چشم به راه
دهان ها را
گشوده ایم.
و شکر می گوییم.
شکر
شکر
شکر
دکمه های پالتوی بلندم باز است
و شال سیاه رنگ ام در باد ، مثل موهای پوکوهانتس تاب می خورد
کمرم صاف است، و شانه هایم با هر قدم کمی تکان می خورد
همیشه می خرامم گویا ، بی آنکه بدانم
در کوچه برف نیست ، باران هم حتی
خورشید خودش را جر می دهد انقدر می تابد
لب های آسفالت خیابان از گرما ترک برداشته
و من ،، انگار تشنه ام
چون آب می خواهم... آب می خواهم...
دکمه های پالتوی بلندم باز است.
پالتوی بلندم مثل جارویی به زمین کشیده می شود
سرم پایین است ، چشم هایم بالا
آدامس بادکنکی ام را بــــــــــــــــــــــــاد می کنم،،
و تقی می ترکانم
دست هایم خسته اند
بوم،،جعبه رنگ،،کوله،،دوربین،،سه پایه...
راه چاره ای اندیشیده ام :
بوم ام را،
با سنجاق قفلی به پشت پالتوی بلندم که دنبالم روی زمین کشیده می شود وصل کرده ام
و جعبه رنگ و کوله و سه پایه را رویش گذاشته ام.
دوربین هم به گردن ام آویزان است
از دریچه اش پاهای مردم را نگاه می کنم.
آن پسر چه مرگ اش است؟
چنان می خندد که گویی ، الان است که پاره شود.
از دریچه ی دوربین پاهایش را نگاه می کنم :
کتانی های گرد اش خنگ اند
با بندهای خردلی ( که شاید زمانی زرد بوده اند)
آن زیر انگشت های پایش احتمالا کوتاه و خپل اند
داغ و دم کرده و ترشیده
رویم را برمی گردانم.
پسر همچنان دنباله ام را نگاه می کند و قهقهه می زند
سمت اش می روم ،،،
کوله ام را در حلق اش می تپانم.
خفه می شود.
بالاخره مترو آمد.
دکمه های پالتوی بلندم باز است
و شال سیاه رنگ ام در باد،
مثل موهای پوکوهانتس تاب می خورد
خورشید جر خورده ، ولی باز هم می تابد
در کوچه برف نیست ، باران هم حتی...
سوار مترو می شوم
دست هایم خسته اند...
اینکه من مرده ام ،
فقط یک شایعه است.
هوا کمی سرد است ،،، کمی .
خنکی عصرگاه
غلغلکم می دهد
ذهنم پاک شده...
سپــــیـــــــــــــد
اما دیم،،،
دیم را به یاد دارم
با چشمان درشت و
صدای عجیب اش
دوچرخه سواری می کند...
شاید هم به عادت کودکی ،
دنبال دوچرخه ی من می دود...
دیم را می بینم
پیش رویم است
با چشمان درشت و
صدای عجیب اش
دیم اینجاست
و من ، دلم برایش تنگ است
سلام آقا
آقا...
ممکن است در را کمی آهسته تر ببندید؟
صدایش قلبم را از جا می کند.
آقا،،،
شما دیم را ندیدید؟؟
آقا ،، شما که حرف آنها را باور نمی کنید؟
این که من مرده ام،
فقط یک شایعه است.
او بخشنده است. او،مهربان است.
دنیا می چرخد.خورشید می تابد. ابر می بارد. دنیا می چرخد.
او بازی را دوست دارد.
پرنده ها جفت گیری می کنند.
پرنده ها ، حین جفت گیری پرهای یکدیگر را می کنند.
بهار است.
اسم او : آنها ست.
آنها جفت می خواهد.
آنها یک است. و شاید هم ، نیم.
در کافه، در خانه، در خیابان، تخت خواب،،،حمام...
آنها یک است. و شاید هم ، نیم.
دو... دو... دو...
آنها می خواهد دو شود. می خواهد... می خواهد...
او بخشنده است.
او مهربان است.
او، دو است.
او الاف است.
او بازی را دوست دارد.
دنیا می چرخد.
دنیا می چرخد.
از آسمان پر می بارد.
آنها جفت می خواهد.
زمین هار شده،،
آب هایش را به آسمان می پاشد.
به آسمان می پاشد..
می پاشد...
او بازی را دوست دارد.
دوست دارد.
دوست دارد.
بازی را ،
دوست دارد...