پایین کوه
شهر است
این بالا
من
بادبادک مانند
سبک
رها
کلمات را پرت می کنم
بی پروا
پایین که می آیم
هجوم می آورد
ازدحام
عرق
دود
چربی
آدم
آدم
نیاز
نیاز
نیاز...
آن پایین تمدن هست
و زنانی با پستان هایی به بزرگی هندوانه
و مردان خرس مانند شکم گنده
و زنان بچه بقل
و مردان خیس عرق
و زنان نازک وچسبنده چون پیچک
و مردان لیز و روان چون آب دهان
زنان پاشنه شکسته
مردان خشتک پاره
زنان تق تقی
مردان بوق بوقی
همهمه ی سایه های هراسان
سگ های ولگرد با معرفت
گربه های چشم سفید پرعشوه ی لاغر مردنی
درد
مرض
خلط
شلغم
آن پایین ،، تمدن هست....
.
.
.
به شهر که می آیم
خون تازه ی باکرگی این نجیبه زنان مهار شده را
با عقده های سرخورده شان
چون آب بینی بالا می کشم
و لابه لای پیچ های در هم تنیده ی مغزم می خوابانم
جمجمه ام
پر شده از خون سیاه رنگ دلمه شده
در راه
توله سگ های یک گوش دنبال ماشین می دویدند
و ستاره های کوچک سپید روی برف پاک کن سرسره بازی می کردند
لازم نیست نفس عمیق بکشی تا بفهمی هوا خوب است
من زندگی مزخرف و خواستنی ام را چلانده ام !
و عصاره ی خون رنگ و خوش طعمش را به ناخن هایم زده ام
تنها برای آن که بتوانی مثل آب نبات قرمز شفافی بمکی اش
و شب و روز ،، خواب های رنگی ببینی
من رسیده ام پس :
یک نفس عمیق بکش و شبیه واژه ی آســوده شو!
من رسیده ام ،، و تا دلت بخواهد اینجا دیوار هست
دووور تـــــــا دورم
فکر کن :
می توان این وسط – درست همین وسط – نشست و
با جدیت تمام سرلاک خورد و فلسفه خواند
می شود پشت این دیوارها دلتنگ شد و برای دیدنت پله ها را چهار تا یکی پرید
می شود از شدت دلتنگی در سیم تلفن حل شد و با حنجره ات عشق بازی کرد
می توان به فاصله ها لعنت فرستاد و
برای حاضری زدن و در رفتن از کلاس نقشه کشید
می توان تو را
در مرکز این مستطیل خالی خواباند
دست هایت را صلیب وار باز کرد
و اندام کشیده ات را
نقش زد... نقش زد...
پشت این دیوارها
در محفوظ ترین گوشه این مستطیل برهنه می توان در خود جمع شد و
تو را که آن سوی دیواری ،، خواست..
پرستید...
من رسیده ام وحشی نگران من
رسیده ام
و ذهن آشفته ام
حتی این دیوارهای خونسرد وخاموش را هم تکان می دهد
تو اما دلهره ی رقیق و چسبناکت را به من بنوشان
و ذهن بی تابت را کمی آرام کن.
به این فکر کن که من رسیده ام و
دوووور تا دورم دیوار است و
هیچکس اینجا نیست
هیچکس مرا نمی بیند
- هیــــــــچ کس -
آرام باش...
بنزین نایاب شده
مردم زغال سنگ می خورند و این گرد خاکستری را
با گاز معده بیرون می دهند.
پیرزن ماسک قهوه ای رنگ را زیر عینک جابه جا می کند ،
و از میان لثه های بی دندانش وزوزی نازک و ناله مانند بیرون می دهد.
طیاره های اگزوز سوراخ
مثل زنبور چاق و بدبویی
با مانووری ماهرانه از جلوی دماغم رد می شوند
و چلچله ها دسته جمعی ،
« دم گاراژ بودم یارم سوار شد » می خوانند.
نعره ی بـــــــــوق طیاره ها آسمان را پاره می کند
چهارراه را مثل شتر رد کرده ام گویا.
اینsms لعنتی دیوانه ام می کند :
- هنوز نرسیدی خونه عزیزم؟؟
هوا که سرد شد
صدای پرنده ها افتاد
پدر ِ خدا هیمه ها را تکه تکه کرد
و مادر ِ خدا این شال سپید را از پنبه ی ابرها
به دور گردنم تنید
زمان ، زمان ِ شامگاه های شاعرانه نیست
زمان ِ سرمای رقیق یک عشقبازی پر هیاهوست.
زمین ، زمان را می خورد
زمان گلوی زمین را قلقلک می دهد
و من
با سرفه ای
از این مجرای تونل مانند بیرون می جهم
چکه
چکه
خونْ گِل از روحم می چکد ،،
می چکد...
چک..
چک..
رگ هایم می خارد
کسی نیست
همه چیز بر وفق مراد است و هیچ چشم مزاحمی مرا نمی پاید
روی صندلی لم می دهم و
پاهایم را روی میز می گذارم
این خلا ساکن طعم یک روزخنک آفتابی دلچسب را دارد
با چای تلخم مزه مزه اش می کنم
بی کارم
از فرط خوشی و بی کاری
روی xenophobia 7 کلیک می کنم و
پنجره ای رو به خودم باز می کنم
خودم را بغل می کنم
چند لحظه بعد ،،،
خودم هم ،،
مرا بغل می کند.
جا می خورم
پاهایم را از روی میز پایین می آورم
و صاف می نشینم
هیچ چشمی اینجا نیست
جز آن چشم
چشم خودم
چشمی که من نمی بینمش
اما او
مرا می بیند
نگاهم را هم حتی ...
چشم سومی بین دو چشمم فرو رفته
به من زل زده... به من.
چشم های کودن و بزدل من روی دنیا می چرخد
و بریده بریده
آن چه را دیده برایش بازگو می کند
او اما به من زل زده
با لبخند همیشگی و محوش
بین دو چشمم را سوراخ کرده
و به مغز سرم چشم دوخته
ذهنم را می پاید
ذهنم را
می بیـند
.
.
.
پنجره را می بندم
.
تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک
دلهره ی صبحگاه های دبستان
به ساعت هفت و پنج دقیقه
خاطره ای دور ، ذهنم را شیرین می کند...
با او شروع شدم امروز.
صدایش که درونم می پیچد
تلخی گزنده ام بخار می شود.
چون دود سیگار
این بخار مسموم را فوت می کنم
و حسی نا آشنا سردرگمم می کند
آن سوی در
صبحانه ی کوچکم انتظارم را می کشد
و یادداشت دیم :
نان ها کپک زدند!! مربایت را با کیک بخور
روز آفتابی
نور چشم هایم را می درد
و سردی شب که هنوز روی سرامیک ها خوابیده ،
خواب را از سرم می پراند
دیم !
این روزها ذهن آشفته ام سرگیجه گرفته است
روحم انگار به جایی چرخ شده
به یاد داری ؟ همیشه از چرخ خیاطی می ترسیدم!
این صبحانه ی کوچک ، نیمی از خوشبختی من است.
نیم دیگر اما مثل سایه ، رها و بی تاب است
از من نمی گریزد
و همیشه هست و هست و همراه است
حتی وقتی نمی خواهمش.
به من چسبیده،،
اصلا جزیی از من است
و این مرا بی تاب تر می کند دیم ، می فهمی؟؟
او مرا تسخیر کرده
درونم می خوابد ،می نشیند ،می نوازد ، می نویسد
و عشق بازی می کند
با روحم عشق بازی می کند دیم ،، حتی اگر من نخواهم.
و روحم
روحم دیگر مال من نیست
دیگر درونم بند نمی شود
به جایی دوخته شده،،
به آن سایه..
او روحم را با خود می برد می برد می برد...
اویی که همیشه به دنبال من می آید و می آید و می آید...
و با آب دهانش – چون نخ بیرنگی –
این مثلث را به اندامم می دوزد...
می خواهم این خوشبختی سیال را با چای صبحگاه بمکم
من می خواهم این سایه ی سنگین را که درونم است لمس کنم
می خواهم فشارش دهم ، به دیوارش بکوبم ، ببوسمش
و دندان هایم را در طعم گس مزه اش فرو کنم
نمی توانم دیم ، نمـــــــی تـــــــوانـــــــــــــــــــم
.
.
.
مسخ شده ام...
بی وزنم
معلق در فضا
بی آهنگی و قافیه ای
دوباره درونم چنبره زده ،،
عشق را می گویم.
- حس زنی یائسه را دارم ، که باردار شده -
پشت این مه غلیظ ، وحشی من ایستاده
با پاهای کشیده و زوایای بُرنده ی صورتش
پشت این بخار سرد
مردی هست که وحشت و عشق و گریز و بی تابی مرا می مکد
و مست می شود.
این ابر سقوط کرده ،، این بخار محو،،،
مرا
دیوانه می کند
مرا
مـ ی بـ لـ عـ د
دیشب خواب دیدم
خواب کلاغ های سیاه
- یکدست سیاه -
با منقارهای قرمز،، نارنجی
زرد، سبز، آبی ، بنفش...
زمین : صاف ، خالی
تا افق خاک
خاک خاکستری ، بنفش ، قهوه ای
رد ِ گام های تو ،،
قدم های بلندت ،،،
و دانه های شفاف...
کلاغ ها توک می زدند ، توک می زدند...
و دانه های شفافی که ریخته بودی را ،،،
می بلعیدند.
راه را گم خواهم کرد...
پشت شیشه
سرد ، با چشمان آبی رنگ کمرنگ اش
نگاهم می کند.
چشمان من نمی دانم به کجاست
نگاهم اما : به تلفن
می دانم زنگ می زنی
می دانم
می دانم
تلفن را برمی دارم
شماره ات نیفتاده؟
زنگ می خورد و از جا می پرم!
خنده ام می گیرد
تویی ،،
لب هایم ناخود آگاه ...
.
.
چه بر سر دنیا آمده این چند روز،، که انقدر مهربان شده؟؟
شاید باید زجر این ماه ها را
چون تریاک خشکیده و تیره ای
در چای خوش عطری که برایم ریخته ای حل کنم
و سر بکشم
شاید اینجا ختم نفرت انگیزی دنیا باشد
پایان بیماری من
و محو شدن واژه ی :
ا ن ز ج ا ر
.
.
هق هق خفه ی من
تقلایی زنانه
منی که انگار تاب این آرامش عجیب را نداشتم
تاب بدن گرم تو
گودی چشم هایت
آرامش غمناک و
سپیدی زجر این دوران
لابه لای موهای وحشی و بلندت
چه بر سر من و دنیا آمده این چند روز؟
چه بر سر تو آمد این چند ماه ؟؟......
.
.
کوچه
تاریک و بی صدا
صدای قدم های من
نیشگون سرما
گونه هایم
می سوزد
.
کلید را در قفل می چرخانم
خانه ی کوچک
دیم!
خوابیده ای؟
لامپ
فرش
کتابخانه و جعبه های خالی کتاب
پتو ، بالش
دیم! چه آرام خوابیده ای...
خوابت به سنگینی تمام انتظار این دوران است
من این آرامش غریب را تاب نمی آورم دیم
تاب نمی آورم...
...
به خیابان می زنم
من
سایه
سرما
چراغ های دیوانه
خانه ی شلوغ ،
که صدای تلویزیونش همیشه بلند است.
و تلفنی که زنگ می خورد
تلفنی که انتظار زنگ خوردنش را می کشم.
اسباب هایم را هفته ی دیگر می آورم دیم.
هنوز این خوشبختی نا به هنگام را هضم نکرده ام.