تبليغاتX
Mortelle ..
Mortelle ..
20 Jan 2008
آفتابه

  وسط چهارراه ،

 قلم به دست نشسته ام

  طرح می زنم

  آقا... خانم ... من طرح می زنم

  حراجش کرده ام

  هر چهره هم قیمت با یک آفتابه .

  رو به رویم

  کنار جدول سیاه و سپید

  زنی نشسته ، چهارزانو

  پستان هایش را در آفتابه ی سربریده ای می دوشد و می فروشد :

  غلیظ و چرب و شیری رنگ

  خوشمزه ،، تازه !

  آن سوی خیابان هم ، کبلایی بساطش را پهن کرده و

  و مثل همیشه حسابی سرش شلوغ است

  آفتابه می فروشد.

  آفتابه های رنگارنگ

  آفتابه های لوله دراز

  آفتابه های لوله کلفت

  آفتابه های لوله خاردار

  آفتابه با اسانس سیب ، موز، انار، توت فرنگی...

  آفتابه های کمر باریک

  آفتابه های حساس

  آفتابه های شکم گنده

  آفتابه های فیلتردار

  و حتی :

  آفتابه های اتوماتیک !

  قابل تغییر در شرایط مختلف

  مناسب برای آقایان و خانم ها

  با هر سایز و سلیقه ای!

 

  سر چهار راه

  مردم  آفتابه به دست  از خط کشی عابر پیاده عبور می کنند

  و عمله های بی کار

  به تلویزیون بزرگ  چشم دوخته اند

  و چیزشان را می خارانند

 

  آن دختر و پسر آفتابه هایشان را در خشتک پنهان کردند

  تا مردم نفهمند آن ها هم آفتابه دارند!

  جلوتر می آیند و ته صف می ایستند

  می پرسم:

  این صف طویل  برای چیست؟

  با هم جواب می دهند :

  آفتابه در خشتک،، فیلم  امشب سینماهای تهران.

  و لبخند گشاد و احمقانه ای به هم می زنند و سرخ می شوند!

 

  پنجشنبه شب است و خیابان ها شلوغ

  عمله ها کماکان زیر صفحه ی بزرگ جمع شده اند

  و گهگاه محض شوخی به یکدیگر انگشت می کنند

  صدای پیرمرد شپشوی توی تلویزیون در فضا می پیچد :

  و این یکی از معجزات الهی ست

  موهبتی که خدا تنها شامل حال مومنین درگاهش می کند

  تا به گمراهی و فساد کشیده نشوند

  و مرتبه ی یک انسان با ایمان را

  تا حد ِ ریدن و بول کردن پایین نیاورند

  به حول و قوه ی الهی ما موفق شدیم هر چه شیلنگ و آفتابه در سطح ِ .........

  صدای نعره های آقا صفتر که آفتابه ی لوله پاره راپس آورده همه جا را بر میدارد.

  و مردم هیجان زده وسط چهارراه می ایستند و دعوا را تماشا می کنند

  پیرمرد کماکان زر می زند اما صدایش در هیاهو خفه می شود

  عمله ها از فرصت استفاده کرده و داخل جمعیت می چپند و مردم را انگشت می کنند!

  .

  پایم خواب رفته

  کمی جابه جا می شوم و ته مانده ی آب انارم را با نی بالا می کشم

  و صدای چاه های عمیق را وقتی که فاضلاب هورت می کشند در می آورم

  دیروقت است

  کم کم باید بساطم را جمع کنم...

7 Jan 2008
همانی که می خواستی

  می خورم.

  می خوابم.

  عشق بازی می کنم...

  حیوان شده ام ،

  خوشبخت و

  عاشق

  جانور خانگی تو شده ام.

6 Jan 2008
سفر

  جنگل

  سبزست و خواب آلود

  ومن بر زانوی مادر

  گوش درد گرفته ام

  او گفت تا ده اگر بشمارم

  این سوزن نازک وصیقلی از زیرپوستم خارج می شود

  یک دو سه چهار پنج شش هفت هشت نه...

  و مثل همیشه

  از خواب می پرم ،،،

  و از هیاهوی سفر

  تنها سوزن سرد می ماند ،

  به زیر پوست نازک وکبودم.

 

  دکتر!

  تابه حال آن جلو

  بین مادر و شیشه چپیده ای ؟

  تا به حال انقدر پسته خورده ای که مخ ات بترکد واز گوشت بزند بیرون؟

  تا به حال تمام راه راعر زده ای : آآآی دوشـــــــــــــــــم

  تا به حال پشت شیشه ی بزرگ عقب ماشین خوابیدی؟

  دکتر ،،چرا ذهن پیرم را با سرنگ مکنده ات بیرون نمی کشی ؟

  چرا راحتم نمی کنی؟؟ چـــرا؟؟؟؟

  مایع چرب وغلیظی  که زیر پوستم میرانی بر دیواره ی سرنگ خشکیده

  و تو ،،

  می بینمت که با پدر حرف می زنی وخشک شدی

  با لبخندی که از سبیل جوان و سیاهت آویزان است.

 

  دکتر این سوزن لعنتی سال هاست که روحم را می خراشد

  عصاره ی جاده و جنگل و شیشه و خاک ذهنم را می جود

  و کبودی اطراف سوزن

  تمام بدنم را گرفته است...

  می خواهم برای آخرین بار

  تا ده بشمارم :

  یک

  دو

  سه

  چهار

  پنج

  شش

  هــفــت

  هـــــــــشـــــت

  نـــــ

  نــــــــ

  نـــــــــــــه،......................................

 

5 Jan 2008
جنگ

  این جاست

  جایگاه زنجره ها

  جایی که دست های جسور ، با پنجه های خشکیده شان

  ضجه ی جغجغه مانند جیرجیرک های جزغاله را

  بر جسم قیرگون جاده ی خاموش

  جاودان می کنند.

 

  به ساعت پنج صبح گاه تاریک و سرد

  او ، فرمان جــــــــنــــــگ می دهد

  و جذام زده جان سپاران مجنون اش

  گورهای گمنامشان را سجاده می کنند و

  جرثومه ی جبر را

  به نمازمی ایستند…

 

  زنجره ها ضجه می زنند و

  جیرجیرک های گرسنه ،

  به زغال های سرخ رنگ وگداخته شبیخون می زنند.

  تازیانه ی هار ، جیغ زنان بدن ها را جر می دهد

  با فریاد ِ : به پیــــــــــــــــــــــــــــش

  وطناب جونده ی دار

  حنجره های معترض را می جویَد.

  در جوی های متعفن مملو از جنازه

  جانورانی که از بوی خون به وجد آمده اند

  جست وخیز می کنند…

 

  جنگنده ی خوش باور

  در مقابله با جور قی رنگ ِ قوی جثه

  به جبروت کوه ها دلخوش بود.

  من اما هرگز نتوانستم در این جهنم مجسم

  جاپای خدا را

  بجویم

 

1 Jan 2008
کوچ

  امروز آسمان خاکستری ست

  می دانم ، آن ابرک های سپید که سعی دارند قیافه ی بی تفاوتی به خود بگیرند

  کلی در آستین هایشان برف دارند

  و می خواهند یک دفعه سر ما بریزند و حسابی بهمان بخندند.

  رنگین ترین شالم را سر کرده ام.

  ناخن های هفت رنگم ، به صبح گاه سلام می دهد.

  و لب هایم به صدای بلند ، ترانه ی زن کولی قرمز پوش را می خواند.

  تا تلفن خانه یک چهارم جنگل راه است.

 

  سلام مامان.

  خوبی؟

  نگرانم نباش

  آن سوی کوه ام !

  لابه لای درخت های وحشی جنگل مه گرفته

  با آن مرد

  مردی که سایه ی من شده

  شاید هم ، سایه ای که من جسم اش را دزدیده ام

  نمی دانم...

  مامان !! گریه نکن

  هنوز به یادت دارم

  جنگلی وحشی من هنوز یاد نگرفته گره کراوات بزند

  وگرنه حتما به دیدنتان می آمدیم

  تقصیر از تو نیست

  از پدر هم حتی

  از تربیت نادرست نبود که با شور و شعف آن کاسه ی عتیقه را شکستم

  من زن بودم مامان

  در شهری که مردی وجود ندارد

  زنی هم حتی

  آن جا فقط آدم بود

  آدم هایی که یکدیگر را می کردند... می کردند...

  و آدم های جدید پس می انداختند.

  من ِ آدم نبرده  اما

  هرگز نتوانستم آب و نان و لذت و دردم را

  در کاسه عادت سر بکشم.

  ...

  تا او را دیدم :

  که میان سیم های تلفن و تلفن های بی سیم گه گیجه گرفته بود

  و راه برگشت را نمی دانست

  نگاه وحشی و سرگردانش که به من افتاد

  تمام تلاشم را کردم که مثل یک خانم متشخص دلش را ببرم

  او اما بو کشید

  و با یک حرکت مرا به دوش انداخت

  و دوید!

  مثل یک اسب دوید

  و من نیمی از راه را خوابیدم...

 

  مامان چیزهایی هست که باید بگویم

  که هرگز نگفتم

  که هرگز نتوانستم...

 

  این که همیشه از تنهایی هراس داشتم

  در سکوت حواس پنج گانه ام به طرز دیوانه کننده ای تقویت می شد

  تا حدی که صدای پای بیدها را می شنیدم ، که لابه لای لباس هایم می چرخیدند

  و بوی چاه های فاضلاب از زیر زمین ، دربینی ام پرمی شد

  مولکول های هوا در گوشم پچ پچ می کردند

  و یک نفر

  فرسنگ ها آن سوتر ، ناخن هایش را به دیوار می کشید.....

 

  این که هیچ وقت اجازه ندادی یک دل سیر به خدا فحش بدهم

  این که در کودکی ، هیچ وقت از گردش های خانوادگی مان لذت نبردم

  این که گهگاه

  دلم برای زندانی شدن در جا رختخوابی تاریک تنگ می شود

  برای غذاهای آب پز و ناهار خوری تمیزت

 

  این که همیشه دوستت داشتم

  تو را

  و حتی پدر را

  با آن که همیشه به زور و زحمت سلامش می دادم.

 

  این که هیچ وقت نمی خواهم به عقب برگردم

  - هیچ وقت -

  به آن روزهای نحس

  و حتی روزهای خوب

  هرگز...

 

  این که من ، مدت ها پیش..........صدایم را می شنوی؟

  مامان؟؟...

 

27 Dec 2007
زن

  نیمه شب یک چهارشنبه ی زمستانی

  زن

  کلید را در قفل می چرخاند

  باریکه ی نور از پس چکمه های بلندش روی زمین می خزد

  او آنجا خوابیده

  پس چراغی روشن نمی شود

  به اتاقش می رود

  تق  تق  تق

  سه قدم

  زمین خالی و سرد یاد آور می شود که دنیا چقدر بزرگ است

  چراغ را روشن می کند.

 

  باید برای این گوجه های وارفته فکری کرد

  همچنین این تخم مرغ ترک خورده.

  دو قدم تا آشپزخانه ی تاریک راه است :

  تق   تق

  پیاز خرد شده و زرد چوبه

  به یاد پدر و غبار تصویر آن غذای خوش طعم با رنگ زرد دهاتی اش !

  و فلفل های تازه

  فلفل های سبز رنگ تازه وترد و قطرات آب شبنم مانندشان

 

  او آنجا خوابیده

  غر می زند :  ساکــت

  زن آهسته غذا رادر بشقاب سفید رنگ می ریزد

  و در سکوتی خفه کننده ته مانده ی زیتون های داخل شیشه را در سینی می گذارد

  به اتاقش بر می گردد

  نور، چشمش را می زند

 

  نان را تکه می کند

  و با دقتی خاص لبه هایش را جدا می کند

  چقدر هسته ی زیتون بزرگ است.

  نیمی از زیتون هسته اش است ، تا به حال دقت کردی ؟

  زن دانه ی آخر زیتون ها را نمی خورد

  دانه آخر هیچ چیز را نمی خورد

  تر کیبات :  زیتون سبز، نمک ، سرکه ، آب .

  آب زیتون ها را ، سر می کشد.

  انگشت های باریک و کشیده اش چون نوک پرنده ای

  لبه های نازک وکرم مانند نان را به دهان می گذارند

  به ظرف سفیدرنگ زرد شده چشم می دوزد

  و با حالت شهوت انگیزی  ته ظرف را ،، می لیسد

 

  نیمه شب یک چهارشنبه ی زمستانی ست

  زن

  هر چه در معده دارد برمی گرداند

  و با قطره های آب سرد بر روی صورت اش

  به شبنم ها فکر می کند.

  شبنم های شفاف ،، بر روی فلفل های تازه و سبز...

 

  زن  ،  می بیند

  زن  ،  می نوشد

  زن  ،  می جود

  و آرواره هایش تکان ظریفی می خورد

  زن مچاله می شود و به خواب می رود.

  زن ،،

  کمرنگ می شود

  کمرنگ...

  کمرنگ...

  و لابه لای خواب های هذیانی ام ،

   محو می شود...