زن بدن اش را را به مرد داد
چرا که مرد عاشقـش بود
و مرد عاشق بود
چرا که زن تمام وجودش را عاشقانه به او بخشیده بود...
و هیچ کس نفهمید که یین نیمه ی تهی ِ یانگ است ؟
یا یانگ ، نیمه ی تهی ِ یین ؟
تنها خدا
- که هیچ ِ بزرگ است –
خوب می داند
که زاییده ی هماغوشی پایان ناپذیر دو خلاء ناچیز است .
عادت این روزهاست که بروند و بیایند و بروند
و از طعم ِ گس ِ دهانم بگریزند
نمی توانم تکرار را نشخوار کنم
نمی توانم...
خوابی؟؟
کنارت دراز می کشم و چشم هایم را می بندم
تاریکی منگ ام می کند
و فراموش می کنم که خواب بودم یا خودم را به خواب زده بودم
خواب های لزج...
.
.
.
.
.
.
.
بیا این صبحگاه ِ تعطیل ِ خنک و دلچسب را زیر لحاف خرخر کنیم
پنجره را ببند و
درزهایش را گِل بگیر
پرده ها را با میخ به دیوار بکوب و
یک نفس راحت بکش
و زود برگرد تا در این هوای ترشیده عشق بازی کنیم
شاید که ،
برای هم ،
ماندیم..
صدای صبح جمعه با شما که از آن طرف دیوار بلند شود
یعنی بدری خانم لحاف دو نفره ی ِ سبز مغز پسته ای را هوا می دهد
تا بوی باقالی اش برود
و احمد آقا ،،
اوه...قول می دهم
قول می دهم که به احمد آقا فکر نکنم
به ایستادن در صف بربری
و دزدکی نگاه کردن به ورزش صبحگاهی اش
قول می دهم
این پنجره را گِل بگیر
تا صدای کرت کرت ِ دمپایی احمد آقا که دور حیاط می دود را نشنوم
هوای بیرون مسموم است
می دانم...
می دانم...
.
.
.
لجن مال ات نمی کنم
باور کن نمی خواهم تلخ باشم
اما همینی!
و می خواهی همین باشم
گه را که لای زرورق می کشند
فراموش می کنی چه خورده ای.
اما من استفراغ می کنم
استفراغ می کنم
استفراغ...
مهم نیست که هوای خانه مسموم است یا خیابان
من مریضم
و حاضر نیستم آب سفید رنگ ِ پستان گاو را بنوشم تا بهتر شوم
من ناخوشم
ناهنجارم
نا سالمم
ناسازگارم
و مثل همیشه سازم ناکوک است
من گه نمی خورم
حتی اگر لابه لای عاشقانه های تو زرورق پیچ شده باشد
پنجره را باز کن
و آن پرده لعنتی را از جا بکن
می خواهم روسپی وار زندگی کنم و
تف بیاندازم به این جماعت فاسد ،
که آب طهارت از چانه شان چکه می کند.
این چادر گلدار ،
باشد برای بدری خانم...
می دانستم صبح قبل از رفتن پاهایم را به تخت می بندی
تو اما نمی دانی دیشب بجای پوست من ،
نازک ترین نوع ِ چرم مصنوعی را بوسیدی ، می دانی !؟
چکمه های توخالی لابه لای طناب های رنگی در هم تنیده ترکیب ِ خوشایندی ساخته بود!
پا برهنه می روم ،،
تا با دیدنش حظ بصری دیشب ات تکمیل شود.
یک نفر با نوک انگشت رگ گردنم را فشار می دهد ، طوری که از درد بی حرکت بمانم.
لب هایم را با لب هایش محکم نگه داشته ،
و ذهنم را می مکد.
مثل گوی کوچک ِ سیاه رنگی
که درچشم های برجسته ی عروسک پلاستیکی ام می چرخید،
چشم هایم بین زمین و آسمان چرخ می خورد
و روی مگس های بیضه ی یک گاو سیاه
مات می شود...
نه
این گودال ِ نمور ِ پر گل
جای بازی نیست
دو ریل نقره ای رنگ ِ موازی
جیغ قطار و
سرما
آتش
غوغا...
من سر ِ جنگ دارم جماعت
بدن سرکش ام با استخوان های تیز ومثلثی شکل اش
چون مومیایی هزار ساله ای
از گور بیرون آمده و زیر این آفتاب زار می چرخد
بر تن رنگ پریده ام سنگینی می کند این نوارهای پوسیده
این عاشقانه های چسبناک
من سر ِ جنگ داشتم جماعت
اما ،
نه در عشق ...
و هیچ کودنی نفهمید
که حتی این روح ناهنجار هم
در پایان روز
یک مثلث می خواهد
سوار بر مربعی که دو دریچه ی پر نور دارد
جایی که این من ِ پرستیز
کمی آرام بگیرد
و لب های ترک خورده اش آهسته آن ضمیر ممنوع را زمزمه کند :
ما...
ما...
ما...
زنی اینجا نفس می کشد که من نیستم
جسم سنگینی ،
که یک سایه روحش را به یغما برده
Mortelle
لابه لای این خطوط صورتی ِ کدر می خوابانمت
و سکوت می کنم
سکوت می کنم...
سکوت می کنم...
......
به پادشاه ششم که برسی
این صفحه ی چرک رنگ بدن نحیف ات را می بلعد
و من
رویم را برمی گردانم...