بر ما گرویدن دشوار نیست
کافیست اندام پرگناهت را،
چون عضو چلاسیده ی بیوه ی پاکدامن ِ چهل و دو ساله ای
آب بکشی.
و خاک ِ توبه از هر آزادی به سر بریزی.
کافیست دوری کند ،
چشمت از هر نگاه ِ بی اعتنا
ذهنت از هر شک ِ فهیم
و شعورت ،از تقلای زایل نشدن.
کافیست ایمان بیاوری ،
و بدانی که ما همه بنده ی خداییم
و خواهر و برادر ِ یک دیگر
خشتک هامان را گشاد می کنیم
و چکمه هامان را می بُریم
تا ذهن ِ بیمارمان لای پای یکدیگر نلولد
و از هر گناه بری باشیم.
خواهران ،، برادران ،،
بر ما بگروید و بچشید
لذت ِ عبادت و خویشتن داری ،
و خود فروشی به شرط ِ مُتعه* را
بر ما بگروید و چون خون ِ مسمومی
به جان ِ فرزندان و فرزندان ِ فرزندانتان بیندازید
این طاعون
این آفت
این ملخ ِ چاق و کریه و پر اشتها را
که تخم ِ انسانیت از ناکجای این مرز و بوم ، برکنده است
خواهران ،، برادران !
آهــــــــــــــــــــــــای مردم!!
یا بر ما بگروید ،
یا به دادمان رسید!
که بر ما گرویدن دشوار نیست ،،
از ما گسیختن اما،
ناممکن است...
* صیغه
** انگشت ِ دین ِ الهی ، در مقعد ِ اهالی
انگشت ِ وظیفه ی اهالی ،
در مقعد ِ من !
( دیم )
باد درها را به هم می زند...
ساق های باریک و کشیده اش از تخت پایین می آید
و سگ های لمیده ی کنارِ خیابان
شبح ِ عریان ِ زنی را می بینند که در ِ شیشه ای ِ مات را می بندد
دست هایش را دو طرف درگاه می گذارد
و گونه و سینه های داغ اش را
به شیشه ی سرد می چسباند...
این سطرها برای مجنتاست
زنی که نام نداشت
و من به رنگ ناخن های سرخ ِ مایل به بنفش اش
مجنتا صدایش می کنم
ناخن هایش را هرگزکوتاه ندیده ام
پنجه های کشیده اش از به دست گرفتن ِ قاشق بیزار است
می نوشد.. زیاد می نوشد
و تنش هیچ پوششی را تاب نمی آورد
وقتی عریان ِ عریان در را برویم می گشاید
و با چهره ی جدی و انحنای سکرآورِ اندامش مقابلم می ایستد
رعشه ی خفیفی بدنم را می گیرد.
تن اش بوی بکر ِ زن می دهد
و نفس هایش ،
هوا را شهوت آلود می کند..
هرگز مرا به یاد نمی آورد
و هرگز فراموشم نمی کند
در ذهن اش نمی جویَدم
چرا که چشم هایش
هر لحظه ،
ذهن ام را می خواند!
لبهایش زاینده ی احساس است
آغوش اش عشق را تا سرحد ِ مرگ بارور می سازد
و با درد ِ اولین هم آغوشی ، رویین تن شده است.
هر گاه اراده کند ، هیچ به یاد نمی آورد
و دو واژه از برایش نا ملموس می شود :
خاطره ،، خیانت .
بیست وهفت ساله به دنیا آمده است
بیست وهفت ساله می ماند
و در بیست و هفت سالگی
آهسته در اندام نازک اش رسوب می کند...
این سطور برای مجنتاست
زنی که در وجود ِ تمام ِ زنان مرده ست
تا لرزه به اندام ِ هیچ مردی نیفتد
و خداوند ِ خدا
آسوده
در مقام ِ پرستش بیارامد...
"میرا خیلی سفید است. چشم هایش سبز است و موهایش سیاه.
حس کردم کسی تکان خورد ،دراز کشیدم. از ورای سقف ، آسمان پیدا شد ،
شفاف نیست.
حالا آن ها خوابیده اند. با این که ممکن است چشم های میرا باز باشد، گرچه
اهمیتی ندارد، تنها هستم. می توانم چیزهایی که دیده ام تعریف کنم.
در خانه یی،نزدیک خانه ی ما،مردی زندگی می کند که در زمین اتاقش سوراخی
کنده است. شب ها در آن می خوابد و هیچ کس او را نمی بیند. با انگشتانش سوراخ
را می کند و هر روز آن را عمیق تر می کند. با زنی زندگی می کند،اما آن زن از این
جریان چیزی نمی داند.وقتی با من از ظلمتی که شب ها در آن می خوابد حرف
می زند، چشم هایش می درخشد و عرق از پیشانیش سرازیر می شود.
بوئنیه را دیدم که دستش را روی دست دئیردر گذاشت و او با نوعی اندوه لبخند زد.
معمولا بوئنیه به او دست نمی زند چون او پیر است.
پسر ِ کوچکی را دیدم که در خانه ای می دوید. لخت بود و دکتری دنبالش کرده بود.
بچه می ترسید، در سر راهش به مبل ها می خورد و آن ها را می انداخت.
بالاخره خودش را به دیوار شیشه یی رساند و از میانش رد شد. دوان دوان به
دشت ِ سیاه رفت ، ولی بدنش قرمز بود و می لنگید.
زنی را دیدم که در اتاقی سفید به تنهایی عشق بازی می کرد.
همه ی این چیزها و خیلی چیزهای دیگر را دیده ام، چون اطرافم را نگاه می کنم.
این اولین گناه ِ تنهایی ست..."
* میرا ، نوشته ی کریستوفر فرانک ، انتشارات بازتاب نگار