او اینجا خوابیده.
نیمی از صورتش به کبودی می زند
دستش را بروی سینه جمع کرده
و چشم هایش را
بسته...
چه زود امروز شد ماما ،
و فردای نزدیک تر من...
به من نگاه کن
نگاهم کن و اعتراف کن ماما
بگو که حماقت را بارور نطفه های خوش باوری کردی
و درد زاییدی...
درد
درد.