هرزه زنی زیباست شب
که پوست ِ نازک ِ تن اش ،
طعم خواب می دهد
طعم ِ ملس ِ تشویش.
صبح گاه،
خورشید ،، با وقاحت ِ تمام
دست در یقه ی پیراهن اش می کند
و انگشت های داغ و ورم کرده اش را ،
بین ِ سینه هایش
می چرخاند...
ـ پای ِ چپ ِ دمپایی های آبی ام گم شده..
باید ..
چه باید پا کنم؟
ـ چه قــدر خاک داری..
چند هزار ساله ای مگر؟؟
ـ می دانی که ،
حافظه ندارم.
دو شیار ِ مورب زیر ِ گونه هایم افتاده ،
دو خط گود زیر ِ چشم هایم
چهار هزار سال... شاید.
نمی دانم.
به همین خاطر یاوه هایم را می نویسم،،
خواب هایم را هم.
ـ و وقتی نور، سیاهِ امن ِ پشتِ پلک هایت را می شکافد؟..
ـ پرت ام می کند
به اتاقی که از آن ِ من نیست
به زنی که در آنم
هر صبح..
هر صبح....
ـ پس مرا به یاد میاوری.
زنی ،، که در آنی!
- تو را ،
و شب را..
شب را که با چشم های گشادش،
چنان قهقهه ای نثار ِ نفس نفس هایت کرد
که عاشقانه های سرخوش ِ جنون آمیزت
چون کف ِ زردرنگی
روی روبالشی ِ گلدار خشکید!!!
ـ چه خنده ی چندش ناکی!
چیز ِ دیگری به یاد نمیاوری؟
ـ هه!
چرا،،
او را !...
از برایش هنوز بوی زهم ِ عسلی
که شیرینی ِ چسبناک ات لب های شکاک اش را به هم نمی دوزد!؟
یا پریشان هواسی که ذهن اش به صدای نی لبکی چرا می کند،
در دامنه ی بی آب و علف کوهی که هیچ گوسفندی را
یارای بالا رفتن اش نیست!
ـ چندان هم فراموش کار نیستی.
تلفن ،،
زنگ می زند انگار..
ـ اشتباه گرفته،
می دانم.
کفش هایم را پیدا می کنی؟
ـ چرا؟!
باز هم زیر ِ درخت باران می بارد!!؟
ـ زیر ِ درخت همیشه باران می بارد
و کرم های خاکی به درشتی ِ انگشت ِ کوچک ِ پای چپ ات شدند...
و تو ،
تو هم پوزخند ِ کریه ای داری ، می دانی؟
ـ پس به یاد میاوری؟!!!
ـ نه... به یاد نمی آورم.
به یاد نمی آورم درخت ِ سیب ِ پیر و سرحال را
که میوه های سرخابی رنگ ِ خیار مانند می داد...
ـ و جشن ِ کرم های خاکی ،
در جویدن ِ گوشت ِ فاسد ِ برادر ِ کودکی هایت!!!!؟
ـ نه... به یاد نمی آورم.
به یاد نمی آورم..
...
پای راست ِ پوتین های سیاه رنگ ام کجاست؟؟؟؟
ـ می دانی ،،
تنها چیزی که فراموش کرده ای جای کفش هایت است!
آسمان را نگاه کن،،
وقت ِ بیدار شدن است انگار..
و کفش هایت،،
کفش هایت اینجاست.
پایین ِ تخت
در جعبه ،
کنار ِ لباس هایش...