تبليغاتX
Mortelle ..
Mortelle ..
14 Dec 2008
پدر
   

 

                      

 

  پدر چشم نداشت
  و آن دو لکه ی آبی خاکستری ِ کدر
  با رگه های سرمه ای رنگ ِ عجیب شان
  باهیچ کس حرف نمی زدند.
  پدر کور نبود
  می دید ما را
  که می رفتیم و می آمدیم و صبحانه می خوردیم
  و به کلاس ِ بالاتر می رفتیم

  پدر خاک داشت
  دودِ ماشین و
  خاکسترِ سیگار و
  ادکلن های تند
  و مرا
  - که استخوان های نازکم در بازی ها له می شدند ـ
  گهگاه ،، لمس می کرد.
  پدر امن بود
  شوخ و خشن و مهربان
  هر از گاهی آشپزی می کرد
  آش های شفته و املت های زرد و زیلی
  و صد البته سوخته!

  پدر ،
  مرا دوست نداشت،،،
  ما را دوست داشت...
  ما را نگاه می کرد
  ما را بزرگ می کرد
  صبح ها،،  ما را بیدار می کرد
  عصرها،، ما را به گردش می برد
  شب ها،، ما
را صدا می کرد تا به کمک اش
  خریدها راکشان کشان بالا بیاوریم...

  من هیچ وقت گریه ی پدر را ندیده بودم
  التماس اش را هم.
  سنگین بود و محکم و کند.

  رضا !
  چرا فکر کردی
  بالای جسدت،
  آن دو لکه ی خاکستری
  چشم می شوند
؟

  بعد از تو
  پدر به بزرگ ترین مبل ِ خانه تکیه زد
  سرش به عقب افتاد
  نگاهش ، به سقف.
  کور شد
  و لکه های خاکستری - هم چنان ساکت و مجهول -
  آهسته آهسته
  به قرمز گراییدند...

  تو باز هم باختی رضا
  باختی !
  برادر ِ متلاشی شده ی من.

23 Nov 2008
تو هم ؟!
 
    منسوخ تر از دیروز
    از گفتن اش چه باک  :
   می پرستمت هنوز؟؟...
   چرک ،
   بیزار،،
   من و
  
 ایستگاه های خالی و
   دوپاهایی ،
   که دست مالی می کنن
د
    دردِ ناچیزِ تنهایی ام را.
    من و
   غبار و
   غبار...
    و سایه ی پرخواهش ِ بوسه هایی گرم
   که تب می کنند و می چسبند
   روی گردن بی خوابی هایم

    پاهایم را عقربه های باریک و سرخ رنگ ربوده اند
    بدنم  را خراش های کوچک ِ زرشکی رنگ
    چشم هایم ،،
    سوز ِ بی رنگ ِ قطارهای سراسیمه 
   

   ذهن ام
  وا داده به این تفاله ی عاطل
  عشقی که اسطوره اش می خواندم
  و خدایی که
   گندید!

  می پرستی ام ، هنوز؟؟...