
پدر چشم نداشت
و آن دو لکه ی آبی خاکستری ِ کدر
با رگه های سرمه ای رنگ ِ عجیب شان
باهیچ کس حرف نمی زدند.
پدر کور نبود
می دید ما را
که می رفتیم و می آمدیم و صبحانه می خوردیم
و به کلاس ِ بالاتر می رفتیم
پدر خاک داشت
دودِ ماشین و
خاکسترِ سیگار و
ادکلن های تند
و مرا
- که استخوان های نازکم در بازی ها له می شدند ـ
گهگاه ،، لمس می کرد.
پدر امن بود
شوخ و خشن و مهربان
هر از گاهی آشپزی می کرد
آش های شفته و املت های زرد و زیلی
و صد البته سوخته!
پدر ،
مرا دوست نداشت،،،
ما را دوست داشت...
ما را نگاه می کرد
ما را بزرگ می کرد
صبح ها،، ما را بیدار می کرد
عصرها،، ما را به گردش می برد
شب ها،، ما را صدا می کرد تا به کمک اش
خریدها راکشان کشان بالا بیاوریم...
من هیچ وقت گریه ی پدر را ندیده بودم
التماس اش را هم.
سنگین بود و محکم و کند.
رضا !
چرا فکر کردی
بالای جسدت،
آن دو لکه ی خاکستری
چشم می شوند ؟
بعد از تو
پدر به بزرگ ترین مبل ِ خانه تکیه زد
سرش به عقب افتاد
نگاهش ، به سقف.
کور شد
و لکه های خاکستری - هم چنان ساکت و مجهول -
آهسته آهسته
به قرمز گراییدند...
تو باز هم باختی رضا
باختی !
برادر ِ متلاشی شده ی من.
ذهن ام
وا داده به این تفاله ی عاطل
عشقی که اسطوره اش می خواندم
و خدایی که
گندید!
می پرستی ام ، هنوز؟؟...