می مانی...
می روم...
زن که زیر بازویم را گرفت ، از بوی تند عرق اش چشم هایم باز شد.
خوابیده بودم وسط خیابان، و یک نفر با شلوار راحتی ِ راه راه ، عسل به خوردم می داد
می پرسم جنازه را بردند؟
دری وری جوابم را می دهند
جمجمه ام پر از بخار می شود
.
.
دکتر می گوید خودت را شل کن ، آهان ،،آهان،، خوبه،،،حالا یک سرفه ی شدید...
و مردی پشت ِ در راه می رود...راه می رود
رضا می خندد و می گوید بچه دار شده است
و جنین ِ چرخ شده ی من، کف ِ دست هایش می لرزد
پسرک چموش ِ من که سه انگشت ِ کوچک ِ چسبناک داشت.
.
با من حرف بزن عزیزم
باید علائم حیاتی ات را چک کنم
آرام... آرام باش
باز کن
چشم هایت را باز کن
.
هذیان می گوید...
کیف اش کجاست؟
بیا ،، با آخرین شماره ای که افتاده تماس بگیر..
.
فقط یک قدم مانده بود
لعنتی ها
فقط یک قدم
تا تقلای لذت ناک ِ آخر و
رهـــــا...
چرا نگذاشتید ؟..