
کلید را در قفل چرخاند. سرش را کمی کج کرد و چشم هایش را آماده ،،
که با صدای جیغ مانندِِ باز شدن ِ در ،کمی تنگ شوند....
کسی را صدا زد :
ـ دیــــم * !..
سکــــوت...
در اتاقی را باز کرد.
ـ تاریک ـ
روی تخت، ملافه ی سپید به خود می پیچید.
یادداشت ِ کوچکی به یخچال چسبیده بود : من رفتم قدم ...
در را بست.
.
.
پالتو را از تن کند. روی مبل ساکت انداخت.
کفش ها؟ محکم ساق هایش را چسبیده بودند،، نمی خواستند بروند ،، نمی رفتند...
با تاپ و کلاه و چکمه های خاکی و شال گردنی که تا نزدیکی زانو می رسید
چرخی دور ِ اتاق زد و رفت که چیزی برای خوردن پیدا کند،،،یک سیب شاید..
.
.
.
.
.
.
کجای داستانکی دیم ؟
آن جا که هر عصرگاه
مادیان ِ عاشق ،
خاک ِ نرم را کنار می زند
و فضله های درشت پس می اندازد ؟؟
خواب ندارم دیم
ندارم ،
خواب...
* حضور خارجی دارد! با من زندگی می کند.
ظریف تر از آن بود که بتوان کشیدش
قلم ،، می خراشیدش
- آهسته!
نفس را حبس کن
بازدم ات عطر نمناک اش را می کـُشد.
آهسته تر بیا -
استخوان های شفاف اش نبض داشت
و پوستش ، از نازکی به کبود می زد
گردن اش را بوییدم..
حس کردم زیر لبهایم
آرواره اش ، آهسته تکان خورد
.
لب هایم را خواستی!
لمس کردی ،،
زیر ِ پوست ِ سرد و نازک ات ،
حسی دوید
گرم...
نگو که نه
.
تو بیداری !..مگر نه؟
..
نه؟
.