شب ها با زنی می خوابم که چندان زیبا نیست
و به یک بوسه وا می دهد
به لالایی ِ پرخواب ِ تمام مردان ِ دلباخته ام
شب ها
زنی ، من ، را
می خوا با ند
که هرگز
نــمی فروشد
آنچه داشته ام
داده ام
بوده ام
خوا
خواست
خواسته ام را
به لحظه های ناب ِ فراموشی
و غلتیدن در رویایی
که پلک ها را گرم تر کند
هر چند از آن ِ من نباشد
آن ِ من
آن
زن
نـ می گذارد
نمی فروشد ،
مرا
ذهن ام را
ذهن ِ دستمالی شده ام را
با تمام ِ خاطرات غلیظ اش
هر شب
به اندامش می مالد
و چون زخم های کوچکی
به زیر ِ پوست ِ نازکش
حک می کند
و
هر
شب
بدن سنگین و کرخت اش را
روی اندامم
می خواباند
پـ لـ ک هایم را
بــــاز
مــ ـی کـ کـ کـ ند
بـ بــ بــــ دنم را
مـی
مـی سو زا ند
آن
آن ِ من زن
با انگشت های سـ رنگ ما نندش
مرا
چون موش ِ نیمه جان ِ مسمومی
د مـ ر می خواباند
مـ را ...
نـ می خواهم
نـ می خواهـم بـ دانم
از خون لخته های ِ قهوه ای رنگ
و
سـ رنگ های خالی و
رنـ گ های پرخون
و
پنبه
پنبه
پنبه ها
ی
دست
مالی
شـ ده
آن ها را...
آن ها را بو می کشد
آن ملافه های مچاله
آن پارچه های بی رنگ
آن
پنبه های خونی را
می بوید
می بوید
می
لی
...
به اندام ِ نرم اش
می
ما
می مالد
و هرگز
هر
گز
نـ می شوید...
چشم هایم را که باز می کنم
بیدار است
همیشه ،،، بیدارست
با لبخند مانند ِ گشاد ِ همیشگی بر لب های بسته
و دو شیار ِ مورب که بر گونه هایش
خط خورده است
گونه هایم را
می
بو
...
و آن
آن دو خط ِ
مورب ِ
زیر گونه هایم را
هم...
نفس اش ،
گرم ترم می کند
روز شده است.