تو عینکی و روزنامه و صندلی لهستانی
بخار ِ چای و
بوی کتاب و
آوازهای اصیل .
پاییزی تو
برگ و
خش خش و
باران
هوس شعری بت من
استخوانی ِ پرموی ِ خواستنی
پیرمرد ِ عاشق پیشه !
هفتاد و دو ساله ی من
با کتِ چهارخانه و موهای تابدار
و رگ های برجسته ی دست هایی که
مرا به اوج لذت ِ سرخ ِ زن بودن می رسانند
این طناب های پاره را به هم بدوز ،
تابم بده
درخت ِ کهنسالم !
سیب هایت را
زخمی ِ دندان هایم کن
با برگ هایت
بپوشانم ...
رها کن
خنده های جیغ مانندم را
زیر آسمانی که هرگز مرا
چنین کودک ندیده است.
چشم هایم را ببند ،،
خوابم کن...