تبليغاتX
Mortelle ..
Mortelle ..
13 Nov 2009
صبحگاه
تمام شب را گریسته بود انگار زن
اتاق : روز بود
با هاله ی محوی به دور اشیا


کسی  ،،
با لب هایی که ته مزه ی گس سیگار داشت ،
بیدارش می کرد ...
زبری ته ریش اش را به روی گونه ها و اطراف لب احساس می کرد

کسی چیزی می پرسید :
خوب ؟...
خواب؟...
گوشه ی لبهایش آهسته  بالا رفت که شبیه لبخند شود
سرش را به علامت تایید تکان داد
.
دست هایش را به روی سینه جمع کرد
ملحفه ی سرخ را تا زیر چانه بالا کشید
و دوباره چشم هایش را بست 
.

کسی ،
در آغوشش کشید انگار...

11 Nov 2009
 

   


  به ترک یک کفش فکر می کنم
  پوشیدن  لباس خالدارم
  خوابیدن زیر آفتاب
  و تو که به جدیت یک گربه ی فلسفه دان
  پرزهای بور ِ صورتم را می لیسی...


  می خواهم ماده ی تو باشم