کسی چیزی می پرسید :
خوب ؟...
خواب؟...
گوشه ی لبهایش آهسته بالا رفت که شبیه لبخند شود
سرش را به علامت تایید تکان داد
.
دست هایش را به روی سینه جمع کرد
ملحفه ی سرخ را تا زیر چانه بالا کشید
و دوباره چشم هایش را بست
.
کسی ،
در آغوشش کشید انگار...

به ترک یک کفش فکر می کنم
پوشیدن لباس خالدارم
خوابیدن زیر آفتاب
و تو که به جدیت یک گربه ی فلسفه دان
پرزهای بور ِ صورتم را می لیسی...
می خواهم ماده ی تو باشم