تبليغاتX
Mortelle ..
Mortelle ..
1 Jan 2008
کوچ

  امروز آسمان خاکستری ست

  می دانم ، آن ابرک های سپید که سعی دارند قیافه ی بی تفاوتی به خود بگیرند

  کلی در آستین هایشان برف دارند

  و می خواهند یک دفعه سر ما بریزند و حسابی بهمان بخندند.

  رنگین ترین شالم را سر کرده ام.

  ناخن های هفت رنگم ، به صبح گاه سلام می دهد.

  و لب هایم به صدای بلند ، ترانه ی زن کولی قرمز پوش را می خواند.

  تا تلفن خانه یک چهارم جنگل راه است.

 

  سلام مامان.

  خوبی؟

  نگرانم نباش

  آن سوی کوه ام !

  لابه لای درخت های وحشی جنگل مه گرفته

  با آن مرد

  مردی که سایه ی من شده

  شاید هم ، سایه ای که من جسم اش را دزدیده ام

  نمی دانم...

  مامان !! گریه نکن

  هنوز به یادت دارم

  جنگلی وحشی من هنوز یاد نگرفته گره کراوات بزند

  وگرنه حتما به دیدنتان می آمدیم

  تقصیر از تو نیست

  از پدر هم حتی

  از تربیت نادرست نبود که با شور و شعف آن کاسه ی عتیقه را شکستم

  من زن بودم مامان

  در شهری که مردی وجود ندارد

  زنی هم حتی

  آن جا فقط آدم بود

  آدم هایی که یکدیگر را می کردند... می کردند...

  و آدم های جدید پس می انداختند.

  من ِ آدم نبرده  اما

  هرگز نتوانستم آب و نان و لذت و دردم را

  در کاسه عادت سر بکشم.

  ...

  تا او را دیدم :

  که میان سیم های تلفن و تلفن های بی سیم گه گیجه گرفته بود

  و راه برگشت را نمی دانست

  نگاه وحشی و سرگردانش که به من افتاد

  تمام تلاشم را کردم که مثل یک خانم متشخص دلش را ببرم

  او اما بو کشید

  و با یک حرکت مرا به دوش انداخت

  و دوید!

  مثل یک اسب دوید

  و من نیمی از راه را خوابیدم...

 

  مامان چیزهایی هست که باید بگویم

  که هرگز نگفتم

  که هرگز نتوانستم...

 

  این که همیشه از تنهایی هراس داشتم

  در سکوت حواس پنج گانه ام به طرز دیوانه کننده ای تقویت می شد

  تا حدی که صدای پای بیدها را می شنیدم ، که لابه لای لباس هایم می چرخیدند

  و بوی چاه های فاضلاب از زیر زمین ، دربینی ام پرمی شد

  مولکول های هوا در گوشم پچ پچ می کردند

  و یک نفر

  فرسنگ ها آن سوتر ، ناخن هایش را به دیوار می کشید.....

 

  این که هیچ وقت اجازه ندادی یک دل سیر به خدا فحش بدهم

  این که در کودکی ، هیچ وقت از گردش های خانوادگی مان لذت نبردم

  این که گهگاه

  دلم برای زندانی شدن در جا رختخوابی تاریک تنگ می شود

  برای غذاهای آب پز و ناهار خوری تمیزت

 

  این که همیشه دوستت داشتم

  تو را

  و حتی پدر را

  با آن که همیشه به زور و زحمت سلامش می دادم.

 

  این که هیچ وقت نمی خواهم به عقب برگردم

  - هیچ وقت -

  به آن روزهای نحس

  و حتی روزهای خوب

  هرگز...

 

  این که من ، مدت ها پیش..........صدایم را می شنوی؟

  مامان؟؟...