این جاست
جایگاه زنجره ها
جایی که دست های جسور ، با پنجه های خشکیده شان
ضجه ی جغجغه مانند جیرجیرک های جزغاله را
بر جسم قیرگون جاده ی خاموش
جاودان می کنند.
به ساعت پنج صبح گاه تاریک و سرد
او ، فرمان جــــــــنــــــگ می دهد
و جذام زده جان سپاران مجنون اش
گورهای گمنامشان را سجاده می کنند و
جرثومه ی جبر را
به نمازمی ایستند…
زنجره ها ضجه می زنند و
جیرجیرک های گرسنه ،
به زغال های سرخ رنگ وگداخته شبیخون می زنند.
تازیانه ی هار ، جیغ زنان بدن ها را جر می دهد
با فریاد ِ : به پیــــــــــــــــــــــــــــش
وطناب جونده ی دار
حنجره های معترض را می جویَد.
در جوی های متعفن مملو از جنازه
جانورانی که از بوی خون به وجد آمده اند
جست وخیز می کنند…
جنگنده ی خوش باور
در مقابله با جور قی رنگ ِ قوی جثه
به جبروت کوه ها دلخوش بود.
من اما هرگز نتوانستم در این جهنم مجسم
جاپای خدا را
بجویم