جنگل
سبزست و خواب آلود
ومن بر زانوی مادر
گوش درد گرفته ام
او گفت تا ده اگر بشمارم
این سوزن نازک وصیقلی از زیرپوستم خارج می شود
یک دو سه چهار پنج شش هفت هشت نه...
و مثل همیشه
از خواب می پرم ،،،
و از هیاهوی سفر
تنها سوزن سرد می ماند ،
به زیر پوست نازک وکبودم.
دکتر!
تابه حال آن جلو
بین مادر و شیشه چپیده ای ؟
تا به حال انقدر پسته خورده ای که مخ ات بترکد واز گوشت بزند بیرون؟
تا به حال تمام راه راعر زده ای : آآآی دوشـــــــــــــــــم
تا به حال پشت شیشه ی بزرگ عقب ماشین خوابیدی؟
دکتر ،،چرا ذهن پیرم را با سرنگ مکنده ات بیرون نمی کشی ؟
چرا راحتم نمی کنی؟؟ چـــرا؟؟؟؟
مایع چرب وغلیظی که زیر پوستم میرانی بر دیواره ی سرنگ خشکیده
و تو ،،
می بینمت که با پدر حرف می زنی وخشک شدی
با لبخندی که از سبیل جوان و سیاهت آویزان است.
دکتر این سوزن لعنتی سال هاست که روحم را می خراشد
عصاره ی جاده و جنگل و شیشه و خاک ذهنم را می جود
و کبودی اطراف سوزن
تمام بدنم را گرفته است...
می خواهم برای آخرین بار
تا ده بشمارم :
یک
دو
سه
چهار
پنج
شش
هــفــت
هـــــــــشـــــت
نـــــ
نــــــــ
نـــــــــــــه،......................................