نه
این گودال ِ نمور ِ پر گل
جای بازی نیست
دو ریل نقره ای رنگ ِ موازی
جیغ قطار و
سرما
آتش
غوغا...
من سر ِ جنگ دارم جماعت
بدن سرکش ام با استخوان های تیز ومثلثی شکل اش
چون مومیایی هزار ساله ای
از گور بیرون آمده و زیر این آفتاب زار می چرخد
بر تن رنگ پریده ام سنگینی می کند این نوارهای پوسیده
این عاشقانه های چسبناک
من سر ِ جنگ داشتم جماعت
اما ،
نه در عشق ...
و هیچ کودنی نفهمید
که حتی این روح ناهنجار هم
در پایان روز
یک مثلث می خواهد
سوار بر مربعی که دو دریچه ی پر نور دارد
جایی که این من ِ پرستیز
کمی آرام بگیرد
و لب های ترک خورده اش آهسته آن ضمیر ممنوع را زمزمه کند :
ما...
ما...
ما...