یک نفر با نوک انگشت رگ گردنم را فشار می دهد ، طوری که از درد بی حرکت بمانم.
لب هایم را با لب هایش محکم نگه داشته ،
و ذهنم را می مکد.
مثل گوی کوچک ِ سیاه رنگی
که درچشم های برجسته ی عروسک پلاستیکی ام می چرخید،
چشم هایم بین زمین و آسمان چرخ می خورد
و روی مگس های بیضه ی یک گاو سیاه
مات می شود...