عادت این روزهاست که بروند و بیایند و بروند
و از طعم ِ گس ِ دهانم بگریزند
نمی توانم تکرار را نشخوار کنم
نمی توانم...
خوابی؟؟
کنارت دراز می کشم و چشم هایم را می بندم
تاریکی منگ ام می کند
و فراموش می کنم که خواب بودم یا خودم را به خواب زده بودم
خواب های لزج...
.
.
.
.
.
.
.
بیا این صبحگاه ِ تعطیل ِ خنک و دلچسب را زیر لحاف خرخر کنیم
پنجره را ببند و
درزهایش را گِل بگیر
پرده ها را با میخ به دیوار بکوب و
یک نفس راحت بکش
و زود برگرد تا در این هوای ترشیده عشق بازی کنیم
شاید که ،
برای هم ،
ماندیم..
صدای صبح جمعه با شما که از آن طرف دیوار بلند شود
یعنی بدری خانم لحاف دو نفره ی ِ سبز مغز پسته ای را هوا می دهد
تا بوی باقالی اش برود
و احمد آقا ،،
اوه...قول می دهم
قول می دهم که به احمد آقا فکر نکنم
به ایستادن در صف بربری
و دزدکی نگاه کردن به ورزش صبحگاهی اش
قول می دهم
این پنجره را گِل بگیر
تا صدای کرت کرت ِ دمپایی احمد آقا که دور حیاط می دود را نشنوم
هوای بیرون مسموم است
می دانم...
می دانم...
.
.
.
لجن مال ات نمی کنم
باور کن نمی خواهم تلخ باشم
اما همینی!
و می خواهی همین باشم
گه را که لای زرورق می کشند
فراموش می کنی چه خورده ای.
اما من استفراغ می کنم
استفراغ می کنم
استفراغ...
مهم نیست که هوای خانه مسموم است یا خیابان
من مریضم
و حاضر نیستم آب سفید رنگ ِ پستان گاو را بنوشم تا بهتر شوم
من ناخوشم
ناهنجارم
نا سالمم
ناسازگارم
و مثل همیشه سازم ناکوک است
من گه نمی خورم
حتی اگر لابه لای عاشقانه های تو زرورق پیچ شده باشد
پنجره را باز کن
و آن پرده لعنتی را از جا بکن
می خواهم روسپی وار زندگی کنم و
تف بیاندازم به این جماعت فاسد ،
که آب طهارت از چانه شان چکه می کند.
این چادر گلدار ،
باشد برای بدری خانم...