"میرا خیلی سفید است. چشم هایش سبز است و موهایش سیاه.
حس کردم کسی تکان خورد ،دراز کشیدم. از ورای سقف ، آسمان پیدا شد ،
شفاف نیست.
حالا آن ها خوابیده اند. با این که ممکن است چشم های میرا باز باشد، گرچه
اهمیتی ندارد، تنها هستم. می توانم چیزهایی که دیده ام تعریف کنم.
در خانه یی،نزدیک خانه ی ما،مردی زندگی می کند که در زمین اتاقش سوراخی
کنده است. شب ها در آن می خوابد و هیچ کس او را نمی بیند. با انگشتانش سوراخ
را می کند و هر روز آن را عمیق تر می کند. با زنی زندگی می کند،اما آن زن از این
جریان چیزی نمی داند.وقتی با من از ظلمتی که شب ها در آن می خوابد حرف
می زند، چشم هایش می درخشد و عرق از پیشانیش سرازیر می شود.
بوئنیه را دیدم که دستش را روی دست دئیردر گذاشت و او با نوعی اندوه لبخند زد.
معمولا بوئنیه به او دست نمی زند چون او پیر است.
پسر ِ کوچکی را دیدم که در خانه ای می دوید. لخت بود و دکتری دنبالش کرده بود.
بچه می ترسید، در سر راهش به مبل ها می خورد و آن ها را می انداخت.
بالاخره خودش را به دیوار شیشه یی رساند و از میانش رد شد. دوان دوان به
دشت ِ سیاه رفت ، ولی بدنش قرمز بود و می لنگید.
زنی را دیدم که در اتاقی سفید به تنهایی عشق بازی می کرد.
همه ی این چیزها و خیلی چیزهای دیگر را دیده ام، چون اطرافم را نگاه می کنم.
این اولین گناه ِ تنهایی ست..."
* میرا ، نوشته ی کریستوفر فرانک ، انتشارات بازتاب نگار