تبليغاتX
Mortelle ..
Mortelle ..
25 Mar 2008
Magenta

  باد درها را به هم می زند...

  ساق های باریک و کشیده اش از تخت پایین می آید

  و سگ های لمیده ی کنارِ خیابان

  شبح ِ عریان ِ زنی را می بینند که در ِ شیشه ای ِ مات را می بندد

  دست هایش را دو طرف درگاه می گذارد

  و گونه و سینه های داغ اش را

  به شیشه ی سرد می چسباند...

 

  این سطرها برای مجنتاست

  زنی که نام نداشت

  و من به رنگ ناخن های سرخ ِ مایل به بنفش اش

  مجنتا صدایش می کنم

  ناخن هایش را هرگزکوتاه ندیده ام

  پنجه های کشیده اش از به دست گرفتن ِ قاشق بیزار است

  می نوشد.. زیاد می نوشد

  و تنش هیچ پوششی را تاب نمی آورد

  وقتی عریان ِ عریان در را برویم می گشاید

  و با چهره ی جدی  و انحنای سکرآورِ اندامش مقابلم می ایستد

  رعشه ی خفیفی بدنم را می گیرد.

  تن اش بوی بکر ِ زن می دهد

  و نفس هایش ،

  هوا را شهوت آلود می کند..

  هرگز مرا به یاد نمی آورد

  و هرگز فراموشم نمی کند

  در ذهن اش نمی جویَدم

  چرا که چشم هایش

  هر لحظه ،

  ذهن ام را می خواند!

  لبهایش زاینده ی احساس است

  آغوش اش عشق را تا سرحد ِ مرگ بارور می سازد

  و با درد ِ اولین هم آغوشی ، رویین تن شده است.

  هر گاه اراده کند ، هیچ  به یاد نمی آورد

  و دو واژه از برایش نا ملموس می شود :

  خاطره  ،،  خیانت .

  بیست وهفت ساله به دنیا آمده است

  بیست وهفت ساله می ماند

  و در بیست و هفت سالگی

  آهسته در اندام نازک اش رسوب می کند...

 

  این سطور برای مجنتاست

  زنی که در وجود ِ تمام ِ زنان مرده ست

  تا لرزه به اندام ِ هیچ  مردی نیفتد

  و خداوند ِ خدا

  آسوده

  در مقام ِ پرستش بیارامد...