منسوخ تر از دیروز
از گفتن اش چه باک :
می پرستمت هنوز؟؟...
چرک ،
بیزار،،
من و
ایستگاه های خالی و
دوپاهایی ،
که دست مالی می کنند
دردِ ناچیزِ تنهایی ام را.
من و
غبار و
غبار...
و سایه ی پرخواهش ِ بوسه هایی گرم
که تب می کنند و می چسبند
روی گردن بی خوابی هایم
پاهایم را عقربه های باریک و سرخ رنگ ربوده اند
بدنم را خراش های کوچک ِ زرشکی رنگ
چشم هایم ،،
سوز ِ بی رنگ ِ قطارهای سراسیمه
ذهن ام
وا داده به این تفاله ی عاطل
عشقی که اسطوره اش می خواندم
و خدایی که
گندید!
می پرستی ام ، هنوز؟؟...