پرغرورتر از همیشه ایستاده ام ، اینجا شانه هایم، زیر دست های بزرگ ات. بر تن ِ تکیده ام،، لبخند ِ کودکانه ی فرار.
زنی در دست هایم ضجه می زند : ختم ام کن تا در کابوس ِ طوفانی دیگر نم نکشیده ام ختم ام ...
و من خواب می بینم از مقنعه های سفید تا ولع مکنده ی لب های تو و ملحفه های سرخ. از من که خوابیدم تا تو که بیدار ماندی ،، و رضا ، که هم خواب های امشب ام همه هم نام ِ اویند . . . من آسمانی نبودم جماعت سکه هایم ، به یک وجب خاک نیارزید. سکه هایم...