ظریف تر از آن بود که بتوان کشیدش
قلم ،، می خراشیدش
- آهسته!
نفس را حبس کن
بازدم ات عطر نمناک اش را می کشد.
آهسته تر بیا -
استخوان های شفاف اش نبض داشت
و پوستش ، از نازکی به کبود می زد
گردن اش را بوییدم..
حس کردم زیر لبهایم
آرواره اش ، آهسته تکان خورد
.
لب هایم را خواستی!
لمس کردی ،،
زیر ِ پوست ِ سرد و نازک ات ،
حسی دوید
گرم...
نگو که نه
.
تو بیداری !..مگر نه؟
..
نه؟
.