تبليغاتX
Mortelle ..
Mortelle ..
12 Mar 2009
Insomnia
 
 
خدای ِ گرسنه
  دی شب 
  آشغال ها را می جست ،
  سیبِ نیمه کال ِ دندان زده ی  مرا یافت...

        Taken by Dim

 

 

  کلید را در قفل چرخاند. سرش را کمی کج کرد و چشم هایش را  آماده ،،
  که با صدای جیغ  مانندِِ باز شدن ِ در ،کمی تنگ شوند.... 
  کسی را صدا زد :
 ـ  دیــــم!..

   سکــــوت...

   در اتاقی را باز کرد.
  ـ  تاریک ـ
  روی تخت،  ملافه ی سپید به خود می پیچید.
  یادداشت ِ کوچکی به یخچال چسبیده بود : من رفتم قدم ...

  در را بست.
  .
  . 

  پالتو را از  تن کند. روی مبل ساکت  انداخت.
  کفش ها؟  محکم ساق هایش را چسبیده بودند،، نمی خواستند بروند ،، نمی رفتند...
  با تاپ و کلاه و چکمه های خاکی و  شال  گردنی که تا نزدیکی زانو می رسید
   چرخی دور ِ  اتاق زد و رفت که چیزی برای خوردن پیدا کند،،،یک سیب شاید..

  .
  .
  .
  .
  .

  .
   کجای داستانکی  دیم ؟
  آن جا که هر عصرگاه
  مادیان ِ عاشق ،
  خاک ِ نرم را کنار می زند
  و فضله های درشت پس می اندازد ؟؟

  خواب ندارم دیم 
   ندارم ،
   خواب...